چشمهاى او بازماند و نتواند كه بر هم گذارد . و آن را جمود و آخذه نيز نامند به همان جهت . و سبب آن سده است كه از خلط غليظ در مؤخر دماغ كه منبت اعصاب است به هم رسد . « 1 »
جُمُود : علتى است كه دفعتاً عارض مىگردد و انسان بر حالتى كه هست به همانجا مىماند از قيام و قعود و نوم و غيرها و آن را آخذه و شخوص و مدركه و قاطوخس نيز نامند و در آن حس بر طرف مىشود ، خصوصاً حس لمس كه تعلق به بطن مؤخر دماغ دارد ابتدا بر طرف مىگردد ، بعد از آن حواس ديگر و اين مرض در اكثر امور مشابه سكته است .
فرق ميان اين و سكته آن است كه چيزى در حلق صاحب جمود داخل نمىشود ، به خلاف صاحب سكته كه اندك چيزى رقيق داخل مىشود و مسكوت نمىباشد ، مگر مستلقى بر پشت به خلاف مجمود كه گاه جالس و قائم و يا نائم و غيرها مىباشد و نيز جمود خفيف ، مشابه سرسام بلغمى يا سبات است . و فرق ميان اين و آن بدان است كه صاحب سبات ممكن است كه به فرياد بسيار و عنف و دشوارى تكلم نمايد و مانع تنفس نيست و به تدريج حادث مىگردد و تنويم نوم ثقيل به خلاف جمود و جمودى كه عاقبت آن محمود است به اندك مدتى منقضى مىگردد ؛ خصوصاً اگر اتفاق افتد او را تدبير نيكو . « 2 »
آخِذَه : مرادف خمود است .
ر . ك - : ذيل « جمود » . هرچند در هر دو نسخه قرابادين « خمود » آمده ، اما به نظر مىرسد « جمود » صحيح باشد . « 3 »
قاطوخوس و قاطوخس : عبارت از جمود است . « 4 »
شرى
شَرى : دانههايى است بعضى كوچك و بعضى بزرگ پهن مايل به سرخى با خارش و كرب بسيار كه دفعتاً ظاهر مىگردد در تمام بدن و يا در اكثر اعضا به سبب بخار دم صفراوى و گاه با خارش بسيار مىباشد و از آن رطوبت لزجى مىآيد .
سبب اين ابْخِرهء بورقيهء رطبه است . « 5 »
هامش
( 1 ) . محمد حسين عقيلى خراسانى ؛ مجمع الجوامع ( قرابادين كبير ) ، ج 1 ، ص 78 .
( 2 ) . همان ، ص 63 .
( 3 ) . همان ، ص 50 .
( 4 ) . همان ، ص 86 .
( 5 ) . همان ، ص 78 .