بود . و امّا در صورتى كه قاسر ، هوا باشد - چنان چه بعضى برآنند - بيان آن اين است در هر « 1 » سه صورت ؛ مثلًا :
در صورت هر سه قسرى بودن ، مىتوان گفت كه در قلب و شرائين دو قوّه است ؛ يكى قوّهء جاذبه كه جذب مىنمايد هواى بارد را از خارج و دوم ، قوّهء دافعه كه دفع مىنمايد هواى گرم مستنشق و فضول محترقهء روحيه را از داخل به خارج . پس هر گاه شرائين و قلب جذب نمايند هوا را به جهت تبريد ، بالضّرورة منبسط گردد و انبساط در آنها به هم رسد . و باز چون جهت دفع آنها كه گرم و محترق گشتهاند به حرارت ، روح قلبى و حرارت غريزى منجذب گردند ؛ جهت ضرورت خلأ . پس قاسر بر انبساط ، تمديد و كشيدگى هوا گرديد و قاسر بر انقباض ، خروج هوا .
در صورتى كه انبساط را طبيعى گيرند و انقباض را قسرى ، بايد كه هيأتى كه در غايت انبساط حاصل است طبيعى فرض نمايند .
[ و در صورتى كه انبساط را قسرى گيرند و انقباض را طبيعى ] به واسطهء جذب هوا - كه موجب تمديد و انبساط شرائين است - بالقسر باشد . و باز به زوال قاسر ، بالطّبع به هيأت طبيعى كه انقباض است راجع گردد .
پس در صورتى كه قاسر ، هوا را فرض نمايند ، شرائين را به قلب موافقت است در قبض و بسط . و در صورتى كه قاسر ، روح را فرض نمايند ، بالعكس باشد .
و بالجملة ، قول اقرب به حقّ و صواب آن است كه قاسر و فاعل انقباض و انبساط شرائين ، روح تنها نيست و همچنين قاسر و فاعل آن هر دو ، هواى تنها نيز [ نيست ] ؛ بلكه هر دو با هم قاسر و فاعلاند ؛ هر يك به اعتبارى ؛ زيرا كه هر دو ضرورىاند - چنان چه ذكر يافت - : روح براى ابقاء حيات و رسيدن مدد ، دم به دم به ساير اعضاء ، و هوا براى ترويح روح حيوانى .
و ببايد دانست : لا بد بايد كه متخلّل « 2 » و فاصله گردد ميان هر دو حركت كه متضادّ يك
هامش
( 1 ) . الف : ( هر ) حذف شده .
( 2 ) . ب : متخلخل .