تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بهشت كافى (ترجمه روضه كافى) (فارسى) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً
. . . « 1 » .

داستان صلح حديبيّه

[ 503 ] معاوية بن عمّار از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود : هنگامى كه پيامبر اكرم در غزوهء حديبيّه به سوى مكه حركت كرد در ماه ذى قعده بود ، و در ميقاتگاه كه حاجيان محرم مىشوند احرام بستند و سلاح حمايل كردند ، و چون به آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خبر رسيد كه مشركان ، خالد بن وليد را سر راه او فرستاده‌اند تا او را برگرداند فرمود : مردى را بيابيد كه ما را از بيراهه ببرد . مسلمانان مردى را از قبيلهء مزينه - يا جهينه - نزد حضرت آوردند . حضرت از او پرسش كرد و او را مورد پسند خويش نيافت و از اين رو فرمود : مرد ديگرى بيابيد . آنها مرد ديگرى را كه او نيز از قبيلهء مزينه - يا جهينه - بود نزد حضرت آوردند . و چون حضرت با او سخن گفت او را به همراه خود برد تا به گردنه‌اى رسيد . حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : كيست كه از اين گردنه بالا رود تا خدا گناهش را بريزد چنان كه گناه بنى اسرائيل را ريخت و به آنها فرمود :
ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً . . . نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ . . .
« 2 » . گروه انصار يعنى اوس و خزرج پيشى گرفتند و بالا رفتند و ايشان هزار و هشتصد تن بودند . پس چون به درّهء حديبيه سرازير شدند به زنى برخوردند كه با پسر خود بر لب چاه بود . پسر آن زن كه چشمش به لشكريان محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم افتاد گريخت . و چون آن زن دانست كه آنها لشكريان پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هستند پشت سر پسرش فرياد زد كه : اينها صائبه هستند [ عربها به كسانى كه از دين آنها دست مىكشيدند و به دين ديگر در مىآمدند صائبه مىگفتند ] ، از آنها آزارى به تو نخواهد رسيد . پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نزد آن زن آمد و از او خواست دلوى آب بكشد و پس از آنكه آب را كشيد حضرت آن را گرفت
هامش
( 1 ) « و محمّد جز فرستاده‌اى نيست كه پيش از او فرستادگانى آمده‌اند و رفته‌اند ، آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب بازگرديد ؟ و هر كه به عقب بازگردد به خدا زيانى نزند » ( سورهء آل عمران / آيهء 144 ) . ( 2 ) « از اين در سجده كنان درآييد تا گناهانتان را بيامرزيم » ( سورهء بقره / آيهء 58 ) .