شبا هنگام ، كاين گردنده گرداب * چو آب زندگى گرديد ناياب
زمانه ، از سياهى شب داج * رقم زد بر بياض تختهء عاج
جهان تاريك شد بر چشم مردم * ز تاريكى شب گرديده ره گم
قضا را ، آتشى بنمود از دور * شد آتش ديدهء پرويز را نور
نمود آن قوم را ، آتش ، گلستان * سوى آتش شدند آتشپرستان
دهى بود اندر آنجا جا گرفتند * بعشرت ساغر صهبا گرفتند
ببانگ ارغنون و نالهء چنگ * روان گرديد جام ارغوان رنگ
چو مطرب نغمهاى بر عود مىزد * صدايش طعنه بر داود مىزد
نى نائى نگويم نيشكر بود * ز نى شكر چو شيرين كارتر بود
در آن شب بود نقل باده خواران * همه بادام چشم گلعذاران
گهى سيب ذقن گه شكر لب * گزيدى چون گزك مستان در آن شب
بعشرت آن بتان بودند تا روز * ز تاب آتش مى مجلس افروز
چو وقت بامدادان مهر انور * برآورد از گريبان افق سر
جهان شد بار ديگر قاقمى پوش * سمور شام را بنهاد از دوش
ز همزادان خسرو گلعذارى * روان گرديد سوى ميوهزارى
ز ناهنجارى مى آن گلندام * سيه كرد از پى سيبى دو بادام
فزود از سيب شيرين حرص و آزش * به زور از نخل دهقان كرد بازش
ز دست آن سهى سرو پريزاد * سوى پرويز شد دهقان بفرياد
مر آن بيدادگر را جست پرويز * شد از روى غضب با آن صنم تيز
چو شه را تلخ ديد آن ساده رخسار * نكرد از بيم جان خويش اقرار
بدهقان گفت شه اينست چاره * ببايد اشكمش را كرد پاره
اگر ظاهر شود راز نهانى * شود آن ، مايهء امن و امانى
و گر تهمت بود ، با تيغ تيزم * بجرم خون او خونت بريزم
ارشاد الزراعه ( فارسى ) — صفحة 33
مساهمون: قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى
ص٣٣