قيله : بيضه كه در آن آب يا باد جمع شده وجع و درد آورد .
كبد بارد : جگر سرد ، زبان سفيد باشد و رنگ روى رصاصى ( ارزير ) و بول غليظ و سفيد و اشتهاى طعام زود پديد آيد ، لكن دشخوار گوارد . ( خفّى علائى ، ص 195 )
كزاز : كشيده شدن عضلهها و عصبهاى گردن را كه از پيش و پس كشيده شود و گردن راست بماند كزاز گويند . ( اغراض الطّبيه ، ص 299 ) .
كلح : اكتحال و مربوط به چشم پزشكى در اين جا منظور بخشى از كتاب اختيارات است كه درباره اكتحال مىباشد .
كلف : در اصطلاح پزشكان دگر شدن رنگ پوست بدن آدمى است به سوى سياهى و حدوث آثار تيرگى ، و اين عارضه بيشتر در پوست گونهها رخ دهد . لك ، تاش ، ماهگير ، ككومك .
( بحر الجواهر به نقل از لغت نامهء دهخدا )
كندى بصر : ضعف بينايى و اختلال در ديدن
لقوه : كج شدن صورت است يا به جهت تشنّجى كه در يك طرف صورت است كه آن را به خود مىكشد و يا رخوت و سستى كه در يك طرف صورت پديد مىآيد . ( مفتاح الطّب ، ص 312 )
ليثرغس : نسيان و فراموشى ، سرسام سرد را گويند و اين لفظ يونانى است و ترجمه او به تازى نسيان است و نسيان فراموشت كارى است و اهل يونان اين علّت را اين نام از بهر آن كردند كه نسيان از لوازم اين علّت است . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، ج 1 ، ص 119 )
الم : درد و وجع . ( آنندراج )
ماليخوليا : علتى است سودايى و خداوند اين علت هميشه بدانديش و ترسان و اندوهمند باشد بىسببى ظاهر . ( اغراض الطّبيه ، ج 1 ، ص 464 ) .
مبطون : كسى كه درد شكم گرفته . ( تكملة الاصناف ، ج 2 ، ص 665 )
مجذوم : مبتلا به مرض جذام ، گرفتار خوره ، خورهدار . ( لغت نامهء دهخدا )
مدقوق : آنكه دچار دق مىشود . ( لغت نامهء دهخدا )
مرّهء صفرا : مايع غليظ قليايى است كه از كبد ترشّح و در زهره ذخيره مىشود . ( قانون ، ج 1 ، ص 36 )
مزاج دموى : دارنده مزاج دموى ظاهر صورتش سرخ رنگ و صاحب خصوصيّاتى چون خوش خويى ، زنده دلى ، زورمندى ، و اعتماد به نفس است و در طلب بهترينها است و خون طبع آن گرم و تر است .
مزاج مدقوق : مزاج آن كه دچار دق شده است .
رساله افيونيه ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: عماد الدين محمود بن مسعود شيرازى
ص٢٠٢