عطسه : حركتى نيرومند از جانب مغز است كه به سبب آن خلط يا مادهء آزار دهنده غير از خلط را به كمك هواى بركشيده از راه بينى يا دهان بيرون مىراند . عطسه براى مغز همچون سرفه براى ريه است . ( قانون ، ج 3 ، ص 318 )
عمى : كورى . ( آنندراج )
غب : تب يك روز در ميان ، تب نوبت . ( لغت نامهء دهخدا )
غثيان : دل به هم آمدن و تهوّع و قى كه نقطهء مقابل و مخالف اشتها هستند . در اينها اصطلاحى جداگانه هست كه آن را تقلب نفس « دگرگون شدن طبيعت » گويند كه آن هم همان دل به هم آمدن ( غثيان ) است امّا هميشگى و دست برندار . ( قانون ، ج 3 ، ص 151 ) .
غشاوه : يك بيمارى است كه گويى پردهاى پيش چشم او كشيده باشند .
فالج : سست شدن عضو و از حس و حركت افتادن آن است . ( مفتاح الطّب ، ص 301 )
فسخ : دورى اجزاى عضله از يكديگر . ( لغت نامهء دهخدا )
فواق : سكسكه . ( مفتاح الطّب ، ص 304 )
قراقر : آواز كردن شكم . ( آنندراج )
قروح : جمع قرح ، زخمها ، ريشها . ( لغت نامهء دهخدا )
قروح كليه : ريشها و زخمهاى كليه
قطرب : مرضى است از امراض دماغ و آن را قطرب نامند زيرا كه مريض چون قطرب ( جانورى است كه دائم در تكاپو مىباشد ) در بستر خود استقرار نگيرد . ( اقرب الموارد به نقل از لغت نامهء دهخدا )
قلق : ناآرامى . ( تكملة الاصناف ، ص 540 )
قوبا : خشونت و درشتى است كه در ظاهر پوست بدن بهم رسد با خارش بسيار و از آن قشور دايم جدا مىگردد تا صحت يابد . ( لغت نامهء دهخدا )
قولنج : آن آفتى است كه در امعاى غلاظ به پا مىشود با درد بسيار شديد كه شدّتش گاه سبب هلاك مىشود ، درد قولون . ( لغت نامهء دهخدا )
قى : چيزى در معده هست كه با معده ناسازگار است . معده براى مقابله با اين مادّهء خوراكى ناسازگار و مزاحم دست به كار مىشود ، حركت مىكند و مادّهء ناسازگار را از راه دهان بيرون مىاندازد . ( قانون ، ج 3 ، ص 151 ) .
قى زنجارى : استفراغى كه توأم با دفع صفراى زنگارى باشد .
قى صفراوى : استفراغى كه توأم با دفع صفرا باشد .
رساله افيونيه ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: عماد الدين محمود بن مسعود شيرازى
ص٢٠١