معتد به : شمار گرفته شده ، معتبر ، فراوان . ( لغت نامهء دهخدا )
مغثّى : مهوّع ، تهوّعآور كه ايجاد دل به هم آمدگى كند . ( آنندراج )
مغشوش كردن : در چيزى غش كردن و ناخالص كردن چيزى . ( لغت نامهء دهخدا )
مغم / مغمّه : بىآرامكننده و اندوهگين گرداننده . ( منتهى الارب )
مغموم : غمگين و اندوهگين . ( آنندراج )
مغيّثه : تهوّعآور ، دل را به هم آورنده . ( لغت نامهء دهخدا )
مفارقت : از يكديگر جدا شدن . ( لغت نامهء دهخدا )
مفتّح : باز گشاينده . ( لغت نامهء دهخدا )
مقاسات : رنج كشيدن ، معالجهء امر شديد و مكابدهء آن . ( لغت نامهء دهخدا )
مقتضى : آنچه اقتضا مىكند . ( لغت نامهء دهخدا )
مقدّم : آنچه تقديم دارد و پيشتر مىآيد . ( لغت نامهء دهخدا )
مغرّى : چسبنده و لزوجت پيداكننده ، چيز لزجى كه بر منافذ و شكافهاى مجارى مىچسبد و آن را مىبندد . ( آنندراج )
مقعّر : جاى عميق و مغاك ، سطحهء باطنى كره كه مجوّف است . ( لغت نامهء دهخدا )
مقوّى : آنچه قوّت مىدهد . ( لغت نامهء دهخدا )
مكروهه : آنچه كراهت دارد و زشت دانسته مىشد . ( لغت نامهء دهخدا )
مكنون : پوشيده و پنهان . ( لغت نامهء دهخدا )
ملاست : نرم و صاف و هموار . ( آنندراج )
ملذوعه : گزيده شده . ( لغت نامهء دهخدا )
ملطّخ : آغشته ، آلوده شده . ( لغت نامهء دهخدا )
ملمس : لمس ، بساوش . ( لغت نامهء دهخدا )
ممتلى : پر . ( آنندراج )
ممد : مددكننده . ( آنندراج )
ممزوج ساختن : آميختن . ( لغت نامهء دهخدا )
مناصفه : به دو نيم كردن چيزى ، نيمانيم . ( لغت نامهء دهخدا )
منافى : نيستكننده ، باطلكننده ، مخالف و مغاير . ( لغت نامهء دهخدا )
منتسخ : از روى نسخهاى يادداشت برداشتن . ( لغت نامهء دهخدا )
منتفع به : آنچه به آن نفع و سود رسد . ( لغت نامهء دهخدا )
رساله افيونيه ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: عماد الدين محمود بن مسعود شيرازى
ص١٨٧