مرارهء البقر
: به پارسى زهرهء گاو گويند . چون بر سر طلا كنند ، حزاز را نفع دهد ؛ و چون به روغن گل در گوش چكانند ، دوى و طنين را مفيد بود و درد گوش كه از سردى باشد ، نفع دهد ؛ و چون دانگى از او ميل نمايند ، سرفهء بلغمى را دفع كند ؛ و مضرّ است به جگر ، و مصلح آن كتيره است .
مرارهء المعز
: به پارسى زهرهء بز كوهى گويند . دوالى و داء الفيل را نيكو بود .
مرارهء الضأن
: به پارسى زهرهء ميش گويند . سعال مزمن را نفع رساند .
مرارهء الكبش
: به پارسى زهرهء قوچ گويند . چون با قدرى عسل در گوش چكانند درد گوش را كه از سردى بود نفع دهد .
مرارهء الضبع
: به پارسى زهرهء كفتار گويند . مسهل بلغم است ؛ و شربتى از او يك دانگ و نيم ؛ و مضرّ است به زهره ، و مصلح آن عسل است و صبر .
مرارهء الأسد
: به پارسى زهرهء شير گويند تاريكى چشم را سودمند آيد .
مرارهء الفهد
: به پارسى زهرهء يوز خوانند . تاريكى چشم را ببرد .
مرارهء الكرك
: به پارسى زهرهء كلنگ خوانند . جرب و سلاق را نفع دهد .
مرارهء الرّخمه
: به پارسى زهرهء موشگير گويند . چون به آب مرزنگوش سعوط كنند ، لقوه را نفع رساند .
مرارهء الضّفدع
: به پارسى زهرهء سنگپشت گويند . چون دو دانگ از او ميل كنند ، ضيق النّفس را مفيد بود .
مرارهء القبج
: به پارسى زهرهء كبك گويند . رمد بلغمى را نفع رساند .
مرارهء القنفذ
: به پارسى زهره خارپشت گويند . چون دو دانگ ازو ميل كنند ، ضيق النفس را مفيد بود .
مرارهء الدّرّاج
: به پارسى زهرهء درّاج گويند . روشنايى چشم را زياده كند .
مرارهء الحمام
: به پارسى زهرهء كبوتر گويند . بحّه الصّوت را كه از سردى بود ، سودمند آيد .
مرارهء الدّيك
: به پارسى زهرهء خروس گويند . اثر قرحه را از چشم زايل گرداند .
مرارهء الدّجاج
: به پارسى زهرهء ماكيان گويند . سلاق مزمن را نفع رساند .
مرارهء العصفور
: به پارسى زهرهء جغوك خوانند . چون به پشت چشم طلا كنند ، قمقام را دفع گرداند .
مسك
: به پارسى مشك و به تركى اهبار و به هندوى كستورى خوانند .