خراجى حادث گردد و يا دوالى و داء الفيل پديد آيد چون در پاىها گرانى يابد و ديگر انتقالات هم بر اين قياس معلوم شود .
و علامت حدوث بعضى انتقالات در دلايل خير و شر فى الجمله مبين گشت و باقى به تقريب بيان علامت هر مرض معلوم گردد ان شاء اللّه تعالى .
و مخفى نماند كه بسيار اتفاق افتد كه خنده مفرط و يا گريه مفرط مقدمه بحران عرق و يا رعاف واقع شوند و گاهى خنده بحرانى تام و بد واقع شود و گريه بحرانى تام و نيكو آيد . و سبب گريه سيلان رطوبات دماغ بود از راه چشم به جهت گداخته شدن آنها از حرارتى كه در دماغ پديد آيد ناگهان از حقن روح و بخارات در درون به واسطه غمى و اشباه آن و يا از حركت آنها به يك بار به خارج چنانچه گريه كه در شادىها افتد . و سبب خنده حركت روح و حار غريزى بود به خارج به دفعات متعاقب بهواسطه فرحى يا تعجبى و كشيده شدن عضلات روى و گردن بدان فعل .
و بدانكه بحران نيك كامل را ده علامت است .
اول آنكه بعد از نضج تام كه وقت انتها است پديد آيد .
دوم آنكه در روز ستوده از روزهاى بحرانى افتد .
سوم آنكه روزى كه منذر به بحران آن روز است به دو انذار كرده باشند .
چهارم آنكه بحران به استفراغ بود نه به انتقال .
پنجم آنكه استفراغ خلطى افتد كه ماده مرض است .
ششم آنكه استفراغ به طريقى كه لايقتر به مرض يافتهاند به تجربه واقع شود چنانچه اندر محرقه و مطبقه به طريق رعاف و اندر غب به طريقى قى يا عرق و اگر چه به وجه ديگر هم ممكن بود .
هفتم آنكه استفراغ به اندازه ماده و توانايى مريض باشد .
هشتم آنكه بيمار از عقب آن راحتى و خفتى يابد .
نهم آنكه قوت كه اصل كلى آن است برجاى باشد .
دهم آنكه نبض نيكو بود بلكه در آن حين قوت بيشتر گيرد .
و چون اين علامات دانسته شد واضح گردد كه هرگاه بحران بر خلاف اين احوال پديد مىآيد با جمعها به غايت بد باشد و به بعضها ناقص بود و بىشك خبر دهد از غلبه ماده رديه و عجز قوت از مقاومت يا نضج و تحليل آن و استيلاى مرض و اضطراب طبيعت و يا از خامى و غلبه خلط و عجز طبيعت از نضج و دفع آن به شرط آنكه از خارجى سببى مر اين احوال را نباشد .
و ببايد دانستن كه چون بيمارى از خلط محمود افتاده باشد و از اول مرض علامت نضج در بول و غيره پديد آيد ، ايمن بايد بودن از خطر مريض جهت دلالت بر كمال قوت طبيعت و مطاوعت ماده و با اين حال هر چند در اوايل بحران علامت هايله پديد آيد ، اميدوارتر بايد بودن كه بحران تمامتر و زودتر و بهتر خواهد بودن .
و بسيار باشد كه در انتهاى مرض و اوقات ظهور علامت ، مريض در خود سبكى بيند بىآنكه نضجى و استفراغى پديد آمده باشد و گمان افتد كه حال او نيك خواهد شدن و آن بد باشد جهت آنكه آن حال از ساكنى و غليظى خلط بود و مدتى بايد كه نضج يابد و باشد كه قوت بدان وفا نكند و ضعف قوت و نبض بدين شاهد باشد .
خلاصة التجارب ( طبع جديد ) — صفحة 207
مساهمون: بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
ص٢٠٧