يا آب نارنج خورند و تليين طبيعت بحقنه كه در شوصه خواهد آمد كنند و نزديك بانتها ده مثقال مغز فلوس را در يك پياله شير كاو يا شيره سبوس گندم حل كرده و صاف كرده دو مثقال روغن بادام كه صفتش در صداع سوداوى كذشت اضافه نموده زمان زمان نيمكرم غرغره كنند و غذا آب نخود نيمكوفته و آب مرغ جوان و ماش مقشر و اسفناج بىقتق خورند
دخول العلق فى الحلق
دخول العلق فى الحلق يعنى درآمدن زلو در كلو علامتش اندوه و خروج خون رقيق از حلق است رباعيّه
اى خون كلويت از زلو داده خبر * خون آمده هردم از كلوى تو بدر
كر غرغره سازى آب خردل نمك * چيزى نبود ترا از ان نافعتر
صفت غرغره مذكوره
صفت غرغره مذكوره خردل نيمكوفته ده مثقال در يك پياله آب جوشانند تا بنيمه آيد صاف كنند و پنج مثقال نمك در آب آن حل كرده نيمكرم غرغره كنند
قرحة الحلق
قرحة الحلق يعنى ريش كلو علامتش درد و بيرون آمدن ريم به شخح است رباعيه
چو نشد كلوى تو ريش اى نقد بشر * گويم سخنى در سخنم درمكذر
تخم كل و انزروت مىكوب و از آن * اندكاندك بموم روغن مىخور
مراد بموم روغن موم
مراد بموم روغن موم