حجر الوادى
سنگى است كه اندر رودخانهها باشد « 1 » بر كردار فندقى و خطّى سياه برو .
و هركه بيابد و به شير درافگند و آن شير در جايگاهى مالد كه نهنگ « 2 » باشد ، يعنى كلف ، پاك كند و برد .
حجر البحرى
سنگى است كه اندر آب بتوان يافت . پهن است و رنگ او سرخ ، و برو خطى سفيد كشيده و بر كردار جزع .
هركه بيابد و به آب غوره بسايد و در چشم كشد سفيده « 3 » ببرد .
حجر الحاج
سنگى است اندر حدود حاجّ بر مثال زنگارى زرد بر آن ، و آن را « حجر المجروح » گويند .
هركه را بر اندام جراحتى باشد آن سنگ را به كاردى تيز تراشد و لختى بر جراحت پراگند « 4 » جراحت باز هم آيد ، و آن را رنگ سفيد نيز باشد .
حجر الخوارزمى
سنگى است اندر حدود خوارزم . رنگ او سياه بر كردار دستهء كارد ، و آن را « سنگ خوارزمى » گويند . جراحت را نيك بود . / 208 /
حجر البلخى
سنگى است در حدود بلخ ، كوچك بر كردار دستهء كارد ، سيه و سفيد « 5 » ،
هركه بسايد از آن و در طعام كند و به خورد زنى آبستن دهد كودك از وى جدا شود .
هامش
( 1 ) . م : يابند .
( 2 ) . كذا در اصل ، پ 1568 ، م : نهنگ : ظاهرا كاتبان كلمهء بسنج ( به سنگ ) را كه به معنى كلف و داغ و لكه بدن است چنين نوشتهاند . به برهان قاطع مراجعه شود .
( 3 ) . م : سپيده .
( 4 ) . م : پاشد .
( 5 ) . م : سفيد .