و سنگى هست كه جذب آهن كند .
و سنگى هست كه سركه جذب او كند . « 1 »
و سنگى هست كه از آب بگريزد .
و سنگى هست كه چون آب برو ريزند آتش افروزد ، و چون روغن زيت برو ريزند باز ايستد .
و سنگى هست كه جذب سنگ مثانه كند .
و سنگى هست كه قولنج ببرد و جذب باد كند ، و آن در واديها و رودخانهها باشد .
و سنگى بود كه درو سوراخ بود .
و سنگى بود كه جذب مس كند و در ناحيت شيراز بود .
و سنگى هست كه جذب روى كند .
و سنگى هست كه جذب آبگينه « 2 » كند .
و سنگى هست كه جذب سرب كند .
و محمّد زكريا گويد كه من در شهرى سنگى ديدم ( كه ) رنگ او چون رنگ گل و بوى او چون بوى گل ، و اگر بر خداوند تب ( باز ) بستندى ( تب باز ) ببردى .
و ليكن ما آنچه در كتب « 3 » متفرّق ديده بوديم يا شنيده اينجا ياد كرديم و بر ناديده اگر چه شنيده بوديم بر منفعت و مضرّت آن اعتماد نكرديم ، و اكنون ياد كنيم آنچه برو اعتمادست .
حجر الدّم
اگر او را با زر بگدازند و نرم گرداند ، و آن را نيز شاذنه گويند ، و ( آن ) جذب خون كند . / 196 /
اگر در اندام مردم جايى خون مرده بود حجر الدّم بر آنجا نهند خون از آنجا جذب كند ، و عجب است .
هامش
( 1 ) . م : سنگى هست كه سركه جذب كند و سنگى هست كه از سركه برخيزد .
( 2 ) . م : زجاج .
( 3 ) . م : كتابهاى .