مرزنجوش « 1 »
( و اگر ) مرزنجوش خشك و كبريت زرد و روغن بگيرند و به هم بياميزند و آب بر آن زنند بيفروزد و از آن آتشى بزرگ برخيزد .
و اگر مرزنگوش زير بالين مست در نهند از خواب دير بيدار شود . « 2 »
و اگر مرزنگوش در بينى خداوند ( فالج ريزند ) سود دارد .
و طبع مرزنگوش گرم و خشك است . بلغم ببرد و فالج و لقوه و رعشه و صرع و هر علّتى كه از رطوبت خيزد ( بوى آن و ) روغن « 3 » و آبش سود دارد .
بنفشه
اگر بنفشه به كبريت دود كنند ( سفيد گردد . و دود آهك همين فعل كند ) . و طبع او سرد و تر است . خواب آرد و درد سر بنشاند و طبع نرم كند و اسهال ( صفرا كند چون بخورند . ) [
a
341 ]
و اگر طلا كنند آماسها و دردها را سود دارد .
بوئيدنش « 4 » گرمى و خشكى مغز بنشاند و خواب آرد ، و دل را نشاط دهد ، و [ در ] تب گرم « 5 » سود دارد .
آذرگون « 6 »
اگر كسى آذرگون بويد هرچه از فضول « 7 » اندر دماغ اوست بيرون آيد . / 146 /
و اندر نبيذ خوردن چون انبويد مستى باز دارد .
و گل او چون خورند خون صافى كند .
و اگر به برگ او سر بشويند سبوس « 8 » ببرد .
هامش
( 1 ) . م : مرزنگوش .
( 2 ) . اين سطر در پ 161 نيست .
( 3 ) . پ 161 : روغنش .
( 4 ) . پ 161 : بوييدن آن .
( 5 ) . م : طبع را .
( 6 ) . پ 161 : آذرخون ( به خاء ) ، م : آذرجون .
( 7 ) . پ 161 : فضلول .
( 8 ) . پ 161 : سبوسه ؛ م : شبوسه .