تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
و آواز صافى كند و طبع نرم كند و قولنجى را سود دارد و معده را نيك نباشد .

قِنَّب ،

كنب‌دانك ، گرم‌كننده است ، بادها را بشكند و خشكى كند و دشوار گذرد و صداع آرد ، بريان كرده ، كم‌مضرت‌ترست .

قَلْت ،

ماش هندى است ، سردست بدرجهء سوم ، و تر بدرجهء اول ، فواق را ببرد و سنگ كليه و مثانه را بريزاند .

حرف الرّا

رُمَّان ،

انار است انار شيرين سرد و ترست بدرجهء اول ، و ترش ، سرد و خشك است بدرجهء دوم . انار در جمله خداوند خفقان را سود دارد ، ترش و شيرين حرارت معده را بنشاند ، و شيرين معده را سود دارد و ترش زيان دارد ، لكن شيرين اندر معده سخت گرم و اندر معدهء خداوند تب گرم ، صفرا گردد .

ريواج ،

ريباس است همچون غوره است و همچون ترشى ترنج سرد و خشك است بدرجهء سوم ، مضرت طاعون باز دارد ، و اندر تبهاء وبايى و تب آبله و حصبه سود دارد و اسهال صفرايى باز دارد .

راسَن ،

گرم و خشك است بدرجهء دوم و در وى رطوبتى فزونى است ، به سركه پرورده همه دردها را كه از سردى بود سود دارد و بادها را بشكند .

رازيانَج ،

باديان ، دشتى است و بوستانى ، اما دشتى گرم و خشك است با سه درجه و بوستانى با دو درجه ، تر او شير پستان زيادت كند و ادرار بول كند و حيض آرد و مثانه و كليه سرد را سود دارد ، و تقطير كه از سردى بود ، زايل كند . تخم او تشنگى دروغ را زايل كند و اندر تب بلغمى سود دارد .

حرف الشين

شَلجم ،

شلغم است گرم بدرجهء اول و تر بدرجهء دوم ، سينه را نرم كند ، پخته و خام بينايى چشم را سود دارد .

شِبت ،

گرم است ميان درجهء دوم و سوم و خشك ميان درجهء اول و دوم . اخلاط سودا را بپزاند و دردها ساكن كند و نرم‌كننده است . روغن شبت ، اوجاع مفاصل را سود دارد و ماندگى زايل كند و بخواباند . پيوسته خوردن چشم را زيان دارد ، بصر را ضعيف كند ، صواب آنست كه او را اندر ديگ بپزند ، پس او را دور كنند و بخورند .

شونيز ،

گرم و خشكست بدرجهء سوم ، تيزى او بلغم را ببرد ، بادها را بشكند . او را اندر سركه فرغار كنند ، پس بريان كنند ، بوى او زكام را سود دارد ، و خداوند لقوه را سود دارد ، سدّه بينى بگشايد . خوردن او حبّ القرع را بكشد ، و با عسل و آب گرم بخورند مادهء سنگ و ريگ از گرده و مثانه پاك كند .

شَشقاقل ،

همچون گزر دشتى است ،
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 599 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )