مقعر ، گرانى كمتر بود و فواق بيشتر و درد صعبتر ، بسبب فشارده شدن آماس و زحمت كه ميان معده و جگر پديد آيد .
و آماس حدبه بلمس در توان يافت و آماس جانب مقعر نتوان يافت .
و آماس اين جانب ، گاه باشد كه با آماس ماساريقا بود ، در جمله معده اندر آماس مقعر مشارك شود و فواق و غثيان بدين مشاركت قوىتر گردد .
و اين مشاركت بسبب مجاورتست و مشاركت حقيقى هست بعصبى باريك كه از فم معده بجگر پيوستست ، ليكن اگر آماس بزرگ نباشد بسبب مشاركت ، فواق پديد نيايد ، از بهر آنكه زحمت و فشارش كمتر باشد .
و اگر آماس اندر هر دو جانب باشد ، هر دو نوع علامتها پديد آيد .
و اگر آماس اندر غشاء جگر بود ، درد صعبتر باشد و تب سوزانتر .
و آماس جگر سرد و گرم ، به آخر باستسقا ادا كند ، از بهر آنكه مادهء آبناك بسبب آماس اندر ماساريقا باز ماند و سبب استسقاء لحمى و زقّى گردد .
و اگر آماس اندر عضلها بود شكل آماس بر شكل عضله باشد چنان كه اندر تشريح معلوم شدست .
و هر گاه كه ببينند كه عضلهء شكم خشك و لاغر مىشود ، ببايد دانست كه اندر جگر ، آماس گرمست و براز غليظ و بسيار ، نشان گرمى آماس است .
و اگر آماس اندر ماساريقا بود ، علامت آن همچون علامت آماس جگر باشد ، لكن تب سهلتر بود و گرانى ز اندرون تر باشد و تمدّد بيشتر از گرانى بود .
و اگر آماس ريش گردد و ريم كند و بگشايد ، آن روز كه بخواهد گشاد ، درد زيادت شود و تب سوزانتر ؛ و نخست لرزاند ، لرزانيدنى سخت ، پس بگشايد و درد و گرانى زايل شود و موضع آماس نرم شود و ريم در براز يا اندر بول پديد آيد .
علامت آماس سرد ، علامت سوء المزاج سرد است بعينه .
و بحران آماس حدبه ، يا برعاف باشد يا به عرق يا بادرار بول .
و بحران آماس مقعر ، يا باسهال بود يا بقى يا به عرق .
علاج آن ، قانون علاج آنست كه اگر مانعى نباشد ، رگ باسليق زنند يا اكحل .
و داروى رادع به كار دارند و اندر ميانه ، محلّل با رادع بياميزند .
و هرگاه كه بآخرتر مىرسد ، محلل زيادت مىكنند ، رادع كمتر تا به آخر رادع و قابض بايد كه باز آيد ، و محلل بسيار ، تا قابض قوّت جگر نگاه دارد ؛ و قابض خوشبوى بايد ، چون سعد و قصب الذريره و افسنتين رومى ؛ و اين دقيقه نيك نگاه بايد داشت ، از بهر آنكه گوشت جگر نازكست ، اگر رادع بيشتر به كار دارند زود صلب گردد ، و اگر محلل بيشتر به كار دارند زود سست گردد و مترهّل شود .
و از داروهاء
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٤٣٩