پا از خانه بيرون گذاشت . صاحبخانه مىگويد سه روز است در اينجا مىبارد . خلاصه سه از شب رفته شام خوردند . خوابيديم . برف به شدت مىبارد .
جمعه 19 شوال
امروز جمعه نوزدهم اتراق شد . صبح برخاستم يك « چهار يك » برف آمده . گفتم بار كنند .
آقا على آمد كه خانم فرستاده بودند امروز برف مىآيد نمىتوانيم برويم . گفتم خودت برو به خواجهء يك وجبى بگو از قول من احوال خانم را بپرسد بگويد اين زمستان است و چلهء بزرگ ، شايد تا سه چهار روز ببارد . اگرچه برف مىآيد امّا هوا خوب است بايد برويم . گفته بود مختارند تشريف ببرند . ما هم حاضريم . گفتم برويم بار كنيد . اينها رفتند بار ببندند .
حاجى خان آمد گفت حسن خان مىگويد اگر امروز بروند راهها بد است سرما مىشود .
از ماها هركه مرد خانم خونش را به گردن بگيرد ، بروند . گفتم منزل بد است آب و نان پيدا نمىشود . ديشب نوكرها سر بىشام خوابيدهاند . گفته بود هرچه بخواهند من حاضر مىكنم . بارى هرچه عذر آورديم نشد .
بيچاره طهرانيها مثل ميوهء گرمخانه به جزئى سرما له مىشوند . از همه بدتر بىآبى است . شام و ناهار كه مىآرند از تلخى خورده نمىشود . خوراك شب و روز من منحصر به يك مثقال كباب است . نانشان هم خورده نمىشود . از دلتنگى و بيكارى خود را مشغول خواندن كتاب نمودم . آب شيرين هم تمام . گفتم ديگر چاى هم نخواهم خورد . بعد آبدارها برف آب كردند . طوكها « 1 » را پر كردند . چاى را از آب برف ساختند . خيلى شيرين و گوارا بود .
بارى به هزار اوقات تلخى روز را به شب رسانديم « 2 » . شب هوا صاف شد و سرد . امّا اوطاق كوچك بود چندان سرما نخوردم . شب در ساعت چهار خوابيدم .
شنبه 20 شوال
امروز شنبه بيستم بايد برويم لاسگرد . راه هفت فرسخ است . صبح زود برخاستيم . خيلى
هامش
( 1 ) كذا .
( 2 ) اصل : رسيدم .