خوار رسيديم . راه بسيار گل و بد بود . در ميان دره از رودخانه آمديم بگذريم . ديدم جاى خطرناكى مىباشد . از كالسكه پياده گرديده سوار اسب شدم . راه را قدرى ساختند .
كالسكه را راندند . يك طرف راه پرتگاه بود . اسبهاى كالسكه پرت شده غلطيدند ميان رودخانه . خداوند تفضّل كرد كالسكه برنگشت . اسبها را باز كردند . با هزار صعوبت ده بيست نفر گرفته بالا كشيدند . الحمد لله به خير گذشت . دوباره سوار كالسكه شده پنج به غروب مانده آمديم قشلاق . در سر در كاروانسرا منزل كرده بودند . بسيار جاى بدى بود .
احوالم خيلى بد و كسالت داشتم . زكامى و خرابى سينه شدت كرده بسيار بد گذشت .
به هر حالت بود روز و شب را گذرانديم .
روز چهارشنبه بيست و هشتم
منزل ده نمك است . چهار به غروب مانده آمديم منزل . خانهء همان حاجى كه وقت رفتن منزل كرده بوديم . منزل نموديم . اتفاقا امشب حاجى مىخواهد دخترش را به پسر برادرش بدهد . تهيهء عروسى ديده بودند . جهت آمدن ما امشب را موقوف كردند . قرار به فردا شب گذاشتند . امشب را هم به هر نوع بود گذشت . امروز را چيزى كه قابل تحرير باشد ديده نشد بجز بدى راه و آب و گل . دو از شب رفته سلطانقلى آمد كه حاجى صاحب خانه استدعا مىكند كه يك دسته مطرب حاضر است بيايند جهت شما ساز بزنند [ و ] رقص كنند . اگر چه هيچ ميل نداشتم محض خاطر صاحب خانه قبول نمودم . آمدند . لوطيهاى غروب مثل ديو . يك بچهء هشت سالهء بازيگر داشتند . وضع خودشان [ و ] آن بچه خيلى مضحك بود . به قدر نيم ساعت پسره رقص كرد . آنها زدند . خيلى بىمزه بودند . انعام دادم مرخص شدند . گفتم در اطاق ديگر براى صاحب خانه ساز كنند . واقعا بعد از ديدن طياتر و مجالس ديگر در طهران ديدن اينها هم لازم بود .
روز پنجشنبه بيست و نهم
صبح زود برخاستم . يك ساعت و نيم از دسته گذشته سوار كالسكه شده راه افتاديم .
يك فرسخ از دهنمك گذشته برف گرفت . باد هم مىآمد . خيلى سرد بود . من در ميان