كالسكه آسوده نبودم . از آئينهء عقب كالسكه نگاه كردم ببينم به نوكرها چه مىگذرد . ديدم ده دوازده نفر به سرشان چتر گرفته ، از جمله محمد على قهوهچى بود . با گردن پيچ و غيره خودشان را محفوظ مىدارند . آسوده شدم . اين چند وقت بودن طهران حضرات وحشيها را آدم كرد . دستكش مىپوشند . چتر مىگيرند . بارى خيلى تند آمديم . هفت فرسخ را در پنج ساعت . رسيديم منزل لاسگرد . در خانهء همان پيرهزن كه سابق منزل نموده بوديم منزل كرديم . جلو در و حوالى پيرهزن استقبال كرد گفت چشم و دل من روشن كه شما را ديدم .
گفتم چشم من هم روشن شد تو را ديدم و مشتاق سيماى چون تو نازنين صنمى بودم .
كسى از فراشخلوتها هنوز نرسيده بود . به پيرهزن گفتم زود آتش روشن بكن . فورا آتش و هيمه آورد آتش افروخته شد . ناهار خوردم خوابيدم . بعد از خواب پيرهزن باز آمد اظهار محبتى كرد . من هم اظهار تعشقى نمودم رفت . قدرى انار و هل و گل آورد . گفتم بلى :
« چنين برند دل ، زعاشقان نگارها » . بارى شب را گذراندم .
روز جمعه غرهء شهر رجب المرجب
بايد برويم سمنان . دو ساعت و نيم از دسته گذشته سوار شده ، چهار به غروب مانده آمديم منزل . در راه چيزى كه قابل ذكر باشد نديدم بجز بدى راه و گل و سرما . ناهار خورده خوابيدم .
غروبى تلگرافى از سليمان خان سرتيپ رسيد آسوده شدم . شام خورده خوابيدم .
روز شنبه دوم
صبح دو ساعت از دسته گذشته سوار شدم . راه امروز بسيار بد بود . يك فرسخ به آهوان مانده در زمين به قدر يك ذرع برف بود . چرخهاى كالسكه ميان برف به صعوبت حركت مىكرد . خيلى به زحمت منزل رسيديم . نزديك آهوان سه نفر از تفنگدارها كه سليمان خان با هزار تومان پول فرستاده بود رسيدند . آمديم منزل . نوشتجات را خواندم آسوده شدم . هزار تومان را گفتم ببرند طهران به قرض بانك بدهند . قريب نه هزار تومان پول داشتم خرج شد . سه هزار تومان هم از بانك انگليس قرض كرديم . اين هزار تومان را فرستادم ، دو هزار تومان باقى ماند آن را هم ان شاء الله خواهم فرستاد اگر چه مخارج گزاف شده ، و ليكن در