نصف سنگ مرمر قبر او خالى بود .
خواستم تاريخ وفات آن مرحوم در آنجا نقش و حك شود ، تا آن هم از من به يادگار بماند . رباعى مادّه تاريخى از شاعر متخلص به ناصر در خاطر داشتم . از اعتماد التوليه خواهش كردم دادند به خط خوش همان رباعى را در سنگ قبر آن مرحوم حك كردند و رباعى اين است :
سپهسالار ايران از جهان برفت * نيايد باز چون تير از كمان رفت
يكى شمشير سر تا پاى گوهر * ز دست خسرو صاحبقران رفت
پى تاريخ سالش گفت ناصر * سپهسالار صد حيف از جهان رفت
1298 [ ه . ق . ]
در مشهد مقدّس شبى مرحوم ميرزا سعيد خان وزير امور خارجه را در خواب ديدم ، توى روضهء مقدسه دم در با كمال « وقر » و « ادب » و « توجه » دو زانويش رو نشسته ، به چيز ديگر ابدا ملتفت و متوجه نيست .
بالاپوش هم داشت كه « خرقه » بود يا « جبه » . هردو آستين آنرا پوشيده ، با نهايت « خضوع » و « ادب » روبه ضريح مبارك متوّجه بود ؛ رحمة اللّه عليه .
شرح ايام مراجعت از مشهد مقدّس به دار السلطنه تبريز از راه قم
منزل اول : قريهء طرق
يوم شنبه ، پنجم شهر شعبان سنهء 1301 [ ه . ق . ] ، روز وداع و مرخصّى از آستانهء مباركه بود .
يك ساعت و چيزى به مغرب مانده ، حركت كرده ، بعد از غروب به قريه طرق رسيد .
قريب [ به ] دو فرسخ راه بود .
بعد از اداى صلوات ، كه مشغول تعقيبات بودم ، ديدم ميرآخور شاهزاده آمده ، رقيمه [ اى ] از سركار و الا شاهزادهء اعظم ركن الدوله ، فرمانفرماى خراسان آورد ، مشتمل به اظهار « لطف » و « محبت » و « انگشترى فيروزهء ممتازى » نيز به رسم نياز لطف نموده ، فرستاده بودند .
مادامى كه در مشهد بودم ، به هر وسيله [ اى ] كه احتمال تقديم اين گونه رسومات از بعض مردم مىشد ، از قبول آن معذرت مىخواستم ، حتى نواب و الا تبار شاهزاده معين الدّوله به مناسبتى حضورا ذكر كرد « سركار و الا » خيال دارند اسبى براى شما هديه نمايند ، از ايشان خواهش كردم بهطور خوشى شاهزاده را از اين صرافتها انداختند ؛ ولى بعد از حركت از شهر كه اين نوع اظهار لطف و محبت كرده بودند ، به