اسبابهايمان را هم به گار برده بودند .
او نهارى به تعجيل خورده ، سوار اتومبيل شده ، رفتيم به گار . حسنعلى خان هم معلوم است ، تا گار همراه بود . من چون خاطرجمع از آمدن يحيى خان و رفتن خودمان نبودم ، نرفتم خداحافظى به زن ظهير السلطان بگويم .
دو سه مرتبه در همين روزها ، شب و روز به ديدن من آمده بود .
به يحيى خان گفتم : از در خانهء او عبور مىكنيم ، پياده شده ، او را ببينم . گفت : ترن مىرود و نمىرسيم . بد شد . در همسايگى ، او را نديده ، رفتم .
بههرحال رسيديم به گار . قريب [ به ] يك ربع ، بيست دقيقه به وقت حركت مانده بود . افسوس خوردم . كاش پياده شده ، آن خانم را مىديدم .
من و تقى سوار شده ، يحيى و حسنعلى خان روى كه قدم مىزدند ، تا وقت حركت شد .
با حسنعلى خان روبوسى كرده ، يحيى هم سوار شده ، ترن راه افتاد . تا مدتى كه حسنعلى خان را مىديدم ، دست تكان داده ، او هم با كلاه اشاره مىكرد . با كمال افسوس از او دور شديم و از نظر غايب .
شب ، شام را در ترن خورديم .
ساعت 11 رسيديم [ به ] پاريس .
اول رفتيم [ به ] هتل رزولت ، كه دفعه پيش ، بعد از آمدن [ از ] ايتالى ، چند روزى [ در ] آنجا منزل كرده بودم . درش بسته [ بود ] و كسىكه آمد پشت در ، گفت : اتاق خالى نداريم .
از آنجا روانهء هتل دينا شديم . آنجا باز و چراغهايش روشن و آمد و شد بود . پياده شده ، كسىكه بايد اتاق بدهد ، جلو آمده ، ما را بالا برد [ و ] اتاقها را معلوم كرد ، اسبابها را آوردند .
مشغول تهيه خواب شديم .
از يكشنبه ، بيست و نهم سپتامبر 1912 م . ، [ 17 شوال 1329 ه . ق . ] تا سيزدهم فوريه 1913 م . ، [ 6 ربيع الاول 1329 ه . ق . ] كه رفتم به نيس .
امروز صبح ، بعد از پوشيدن لباس ، با فرانسواز قدرى بيرون رفتم و برگشتم به هتل .
كاغذى به مادام مرل نوشته ، او را خبر كردم .
فرداى آنروز آمد .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: هارون وهومن
ص٦٠