خرطومش توپ بزرگى را بلند كرده و با دست مىزد به طرف معلم ، او مىزد به طرف اين ، دوباره فيل برمىگرداند به طرف او . در آخر توپ زد به طرف مردم ، افتاد توى جمع . خيلى خنديدند .
بعد « اسب » و زن سوار آمد ، كارها كرد روى اسب . مىپريد پايين ، دوباره مىجست روى اسب و كارهاى ديگر كه [ در ] سابق نوشته شده [ است ] .
چيزىكه ايندفعه خيلى تماشا داشت فكها بودند . اين حيوان دريايى است .
دست و پايش مثل پرههاى ماهى قدرى بزرگتر [ و ] سر و صورتش مثل روباه مىماند .
تنهء بزرگى دارد . خيلى به سختى راه مىرود .
اين حيوان به اين لختى ، « 1 » كارها كرد كه به عقل درست نمىآمد .
يك دخترى معلم اينها است .
پنج شش فك بودند . اول هريك را حكم داد روى تابورههاى كوتاه نشسته ، به سختى تمام بالا رفته ، به هريك چند دانه ماهى داد . ماهىهاى كوچك را مىپراند .
دهانشان را باز كرده ، مىخوردند . همينكه دير مىداد ، با دست مىزدند به كفل او .
اين غذاى آنها بود .
همينكه سير شدند ، جلو يكى يك طبل گذاشت و به دست ديگرى دو سنج بست و به ديگرى چيز ديگرى داد و حكم كرد مشغول زدن ساز شدند . يكى طبل مىزد ، ديگرى سنج و آنهاى ديگر ، چيزهاى ديگر .
بعد از اين كار ، چند دانه توپ آورد . هريك ، يكى گذاشت روى پوزهء آنها . طورى اينها را به هوا مىانداختند و دوباره روى پوزهء باريك مىگرفتند ، كه هيچ خطا نمىكردند . « 2 » چندين دفعه اين كار را كردند ، بدون غلط .
يكى از آنها [ را ] كه استادتر بود و بهتر كارها را مىكرد ، صدا كرد . از روى تابورهاش پايين آمده ، تپلپكنان رفت نزديك معلم . يك چوب نازك به بلندى يك ذرع و نيم « 3 » . ماهى [ را ] گذاشت روى يك سر چوب و يك سر ديگر را گذاشت روى پوزهء او .
همينطور با اين چوب روى پوزه راست رفت نشست به جاى خودش ، بىآنكه چوب حركت كند يا بيفتد .
همينكه نشست ، با پوزهاش چوب را پراند . ماهى را گرفته و بلعيد .
هامش
( 1 ) . لخت ،( laxt )بىحس و شل ، بىحال .
( 2 ) . در اصل : نميكرد
( 3 ) . در اصل : يكزرعنيم