ناظم الدوله به دربخانه برويم ، آنجا منزل ايشان باشيم تا ايشان هم برسند ، متفقا شرفيابى حاصل شود .
لهذا در دربخانه به اتاق مخصوص ايشان رفتيم ، كه خيلى مزيّن و مجلّل بود .
دفترخانه و اتاقهاى ديگر وزارت خارجه را تماشا كرديم .
چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه دوباره آدم جناب امين الدّوله آمد ، گفت : « شاه [ شما را ] مىخواهد . » گفتم : « به جناب معظم عرض كند كه جناب وزير از عقب مىآيند و ميل فرمودهاند به اتفاق ايشان برويم . »
او رفت . نائب شاهى آمد كه فرمودند : فلانى ، خود بيايد [ و ] ناظم الدوله با جناب وزير شرفياب شوند . و او گفت : شاه منتظرند [ و ] سه دفعه جويا شدهاند . لهذا ديگر منتظر آمدن وزير نشده ، برخاستم . « 1 »
در اين بين فراش خلوتى ديگر آمده ، گفت : فرمودند ناظم الدوله نيز با فلانى بيايد .
لهذا متفقا آمديم در اتاق موزه ، شرفيابى حاصل شد .
شرح ورود و شرفيابى به حضور مبارك
از در اتاق كه وارد شدم ، اعلى حضرت همايونى در كلّه بالاى صندلى نشسته بودند .
حركتى فرموده ، تا وسط اتاق با نهايت « خوشرويى » و « بشاشت » و « اظهار مرحمت » تشريف آورده ، ايستادند .
بنده را نيز نزديك خواستند تااينكه وسط اتاق رسيدم . بعد باز بالا تشريف برده ، روى همان صندلى نشستند . بنده خواستم ادبا قدرى دور بنشينم ، نزديك خواستند ، تا آنقدر كه دم صندلى نشاندند و از غايت « عطوفت » مثل اينكه شخص « بسته » و « منسوب » خود را ديده باشد كه از سفر آمده [ است ] ، آن قسمها خوشروئى و بشاشت نشان دادند .
برخى احوالات متفرقه [ را ] هم پرسيدند ، بعضى جوابها [ را ] عرض كردم ، كه اتصالا اظهار مرحمت مىفرمودند . تا سه ربع تخمينا صحبت و فرمايش طول كشيد .
من جمله فرمايش فرمودند :
« تهران را ديده بوديد ؟ »
عرض كردم :
« خير ، اول آمدن اينجا است . »
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم