بعد از [ صرف ] چاى برگشتيم هتل اسپلانديد .
وقت مراجعت به ژنو بود . « آقا » فرمودند اتومبيل آوردند . خواستم سوار بشوم ، خودشان هم سوار شدند و تا گار تشريف آوردند .
ما پياده شده ، سوار ترن شديم .
خداحافظى كرده ، ترن روانه شد . ساعت 5 / 7 رسيديم [ به ] ژنو .
چند شب بعد [ كه ] در توى باغ بود ، زن ظهير السلطان كه در جلو ، در هتل يك ويلا اجاره كردهاند ، به گردش آمده بود . يحيى خان او را آورد ، به من معرفى كرد . نشستيم و مشغول صحبت شديم .
خيلى لذت دارد در غربت از هموطن و همزبان ديدن .
خانم خوبى است . جوان و به اندازه [ اى ] خوشگل هم هست .
بنا شد در اينروزها بيايد اينجا عصر چاى بخورد .
چند روز ديگر خبر كرد ، دو سه ساعت بعد از ظهر آمد ، چاى و ميوه صرف شده ، گفتم اتومبيل آوردند ، برويم بيرونها گردش كنيم . سوار شده ، از توى شهر گذشته ، كنار درياچه ، روى كه ، قدرى كه رفتيم ، از جلو باغ خوبى گذشتيم .
زن ظهير السلطان كه آنجا را مكرر ديده بود ، چون دو سه ماه است در ژنو است ، گفت جاى خوبى است .
پياده شديم . بايد براى دخول پول داد . بليت گرفته ، داخل شديم . باغ بزرگ خوبى است . تقريبا مثل ماژيك سيتى پاريس « 1 » است ، ولى نه به آن مفصلى . اسم اين لون آپارك است .
بعضى چيزها دارد ، مثل آنجا ؛ از قبيل كشتى كوچك كه از بالا مثل آب مىافتد و ترنهاى كوچك با الكتريسيته كه از جاى بلند به بالا و پايين تند حركت مىكند و بعضى چيزهاى ديگر .
ساعتى بوديم . گرم بود . بستنى خورده ، بيرون آمديم .
رفتيم به يك باغ ديگر ، كه خيلى خوب جايى است . هم باغش خوب است و هم جلو او درياچه و تپههاى مقابل كه سبز [ هستند ] و روى آنها عمارتها و ويلاها پيدا بودند . خيلى قشنگ بود .
توى او گردش مىكرديم .
هامش
( 1 ) . ماژيك سيتى( magique city )يا شهر سحرآميز ( جادويى ) .