جسارتى نيست . »
پس از ساعتى ، در حاشيهء همين عريضه ، جواب به خط خودشان مرقوم فرمودند ، يه اسن مضمون :
« برادر مكرّم عزيزم ؛ خيالات شما را گرفته است . من كمال مهربانى [ را ] به شما داشته و دارم . اين فقره هم براى مصلحتى بود ، كه به شما بعد حالى خواهد شد ؛ و الا چرا از شما خارج مىشد . »
پس از ملاحظهء جواب ، منتظر شدم كه كشف مصلحت بشود .
چهارشنبه ، 28 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
خبر آوردند كه جناب جلالت ماب اجل اكرم ، آقاى صديق الدوله ، عمل مقصرين - كه من مأمور آوردن بودم و 50 روز زحمت اين كار را كشيدم - از من خلع فرمودند .
خواستم « صدق » و « كذب » را بفهمم ، عريضه خدمت جناب معزى اليه عرض كردم كه :
چنين مذكور است كه اين كار و مأموريت را از من خلع فرمودهايد . اگر صدق است ، عرضى ندارم . التزامنامهء مقصرين را كه مقرب الخاقان نوروز خان سرتيپ داده بود ، كه در تبريز حاضر نمايد ، در جوف عريضه گذاردم . اگر لازم شود ، به مأمور اين خدمت بدهند . »
جواب مرقوم نفرمودند [ و ] « التزامنامه » را نگاه داشتند .
مشخص شد كه صحيح است [ كه ] از من خلع شد .
پنجشنبه ، 29 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
پس از خلع شدن [ از ] اين دو مأموريت از من گوشزد چند نفر همقطاران شد ، گويا به عرض خاك پاى مبارك رسانده بودند و مطّلع شده بودند .
جمعه ، غرّه ربيع الثانى [ 1300 ه . ق . ]
حضرت اقدس مستطاب اشرف امجد ارفع و الا - روحنا فداه - به باغ شمال تشريف مىبردند . من درب خانه خود ايستاده بودم . به من كه رسيدند ، پاى كالسكه احضار فرمودند . اظهار مرحمت و عنايت و احوالپرسى فرمودند .
پس از آن امر و مقرر فرمودند كه :
« مأموريتهاى تو را به احدى واگذار نمىكنم ، با خودت مىباشد ، بهخصوص عمل نوروز خان سرتيپ . »