چهارشنبه ، سلخ صفر المظفر [ 1300 ه . ق . ]
قريب به ظهر ، نوروز خان سرتيپ از تكآقاج وارد قراتپه شد .
بعد از نهار ، در باب گوسفندهاى اسد اللّه افشار به او اظهار كردم و رقم مبارك قضاشيم را دادم زيارت كرد . گفت : امان اللّه ، يكقدرى از گوسفندهاى اسد اللّه را به اطلاع چند نفر ريشسفيد به گرو برده است .
خيلى در اين باب به نوروز خان سختگيرى كردم . عصر سوار شده ، به اتفاق نوروز خان وارد محمود چق شديم . به اسد اللّه عارض گفتم : فردا صبح ، ان شاء اللّه احقاق حق تو را خواهم كرد . فورى به نوروز خان سپردم كه بفرست امان اللّه را از براى فردا صبح [ در ] اينجا حاضر كنند .
4 ساعت از شب رفته ، صرف شام شده ، خوابيدم .
پنجشنبه ، غرّه ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح اول آفتاب ، امان اللّه و محمد كريم و آن اشخاصى كه اتفاقا گوسفندهاى اسد اللّه را برده بودند ، حاضر شدند .
گفتم امان اللّه را قدرى زدند [ و ] دادم زنجير كردند .
گفتم بايد تا دينار آخر اسبابهاى اسد اللّه را بدهى .
نوروز خان قسم ياد كرد كه :
« بيوك خان و احمد خان نوهء سليمان خان افشار ، با كسانشان مبالغ خطيرى از اموال اين امان اللّه و محمد كريم بردهاند . اينها هم به همه جهت به اطلاع چند نفر ريشسفيد ، 50 رأس گوسفند و يك قبضه تفنگ عجمى به گرو گرفتهاند .
از خود اسد اللّه تنها هم نبوده ، دو نفر رفيق هم داشته [ است ] . شما بفرستيد آن دو نفر را حاضر كنند . اگر از اين قرارى كه من مىگويم ، به قدر جوى خلاف باشد يا دروغ گفته باشم ، هرچه اسد اللّه مىگويد ، راست است . »
از خود اسد اللّه پرسيدم كه :
« نوروز خان راست مىگويد يا دروغ ؟ »
سكوت كرد .
بعد گفت :
« لازم نيست كه آن دو نفر رفيق مرا بفرستيد بيايند . هرقدر اقرار ايشان هست ،