سليم خان ، محمد كريم خان بيك را نفرستاد .
آخر الامر نوروز خان راضى شد كه محمد كريم و مأمور و شخص عارض بروند در يكى از دهات اطراف كه « ملا » دارد ، اين عمل را بهطور شرع تمام كنند .
باز سليم خان مشار اليه را نفرستاد و من هم خواهش كردم از نوروز خان [ كه ] اين 12 گوسفندى كه شما عوض ده يك بردهايد ، بدهيد .
گفت :
« من حاضرم بعد از اينكه مدّعى و مدّعى اليه حضور به هم رساندند و عمل خودشان را تمام كردند ، اين 12 رأس گوسفند را مىدهم . »
مأمور معطل شد . هيچكس حكم او را جارى نكرد و فيروز بيك را جواب گفتند .
آمد نزد من ، كه چه بكنم . من هم كه حكم به سر آنها نداشتم كه خود بگيرم ، اگر هم چيزى مىگفتم ، بهطور خواهش بود .
چنان مفهوم من شد كه اين گوسفندها را با تفنگ و قمه و لباس موصلانلو را كه عارض است ، در ميانهء خودشان آقا و نوكر خوردهاند [ و ] به اين واسطه نگذاشتند كه مدعى و مدعى اليه در يك مجلس حاضر شوند ، تا كشف اين فقره بشود .
فيروز بيك ماند معطل كه چه بكند .
من به نوروز خان گفتم دو تومان خرجى به او داد و او رفت .
چنان فهميدم كه به قدر يك جو حكومت مراغه در ايل چهاردولى عظم ندارد و حكمش را نمىخوانند . با اين وضع ، حاكم مراغه چطور خواهد توانست غلّه تسعير « 1 » كند و پول غلّه [ را ] از ايل چهاردولى بگيرد .
فكرى هستم كه اين چه ايل مغشوشى است كه به هيچوجه ملاحظه ندارند ؟
تا حالا كه 4 ساعت از شب گذشته است ، خوابيدم .
برف هنوز مىآيد .
پنجشنبه ، 24 صفر [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 2 » ، برف ايستاده بود ، ولى در كوه و زمين ، جز سفيدى چيزى پيدا نبود .
بعد از ظهر ، چون هوا خيلى « ملايم » و « معتدل » بود ، [ به ] دهى در آنطرف چق تو كه اسمش داش كسن است و اسد اللّه خان كه مرد داناى عاقل زيركى مىباشد ، در آن ده
هامش
( 1 ) . تسعير( tasir )، نرخ گذاشتن ، ارزيابى .
( 2 ) . در اصل : برخواستم