نوروز خان همهء صحبتش اين بود كه آرزو و آمال من اين است كه جان و مال و هر چه دارم در راه دولت بدهم و روزى بشود كه جان خود را در ركاب حضرت اقدس مستطاب اشرف و الا - روحنا فداه - نثار بكنم .
جمعه ، 11 صفر [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 1 » ، نوكرهاى خود را در محلّ خلوت خواستم .
محرمانه به آنها سپردم كه بروند توى محمود چق ، منزل و مكان اين مرتكبين را بدانيد كجاست . رفتند .
نوكرها ، قريب [ به ] ظهر خبر براى من آوردند كه فهميديم در كجا هستند . آنوقت بعد از نهار ، نوروز خان را برداشته ، بردم توى باغ ، در محل خلوتى دستخط مبارك تلگرافى را نشان او دادم .
پس از زيارت « دستخط مبارك » ، فورى آن چند نفرى كه در محمود چق بودند ، حاضر كرد [ و ] گفت اينها حاضر [ هستند ] و دو نفر ديگر كه نزد سليم خان است ، به من دخل ندارد ؛ زيراكه اگر بفرستم عقب آنها ، نمىآيند . خودتان آن دو نفر را از سليم خان بخواهيد .
و به سر مبارك حضرت مستطاب اقدس اشرف و الا - روحنا فداه - قسم ياد كرد كه اگر چنين تفصيلى به گوش ماها خورده باشد . اگر بايد اين اشخاص را زنجير كنيد و خود مرا هم زنجير كنيد ، حاضرم زنجير كرده ، ببريد و اگر بايد فلان مبلغ [ را ] حكما بدهم ، حاضرم جان و مال را جمعا در راه حضرت مستطاب اقدس اشرف امجد و الا - روحنا فداه - نثار مىكنم . »
گفت :
« احتمال هم مىرود چنين تفصيلى رخ داده باشد و من در سفر بودهام و هيچ خبردار نشده باشم . حالا هرطور مصلحت خودتان را مىدانيد ، بكنيد . اگر مصلحت مىدانيد ، عارض را در محمود چق حاضر كنيد ، تا در اينجا حضورا رسيدگى شود ؛ و هرطور كه حكم حضرت اقدس مستطاب اشرف و الا - روحنا فداه - است ، رفتار كنيد . »
امروز گذشت .
تا 4 ساعت از شب گذشته ، شام خورده ، خوابيدم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم