مادام مرل رفت ، شايد پيدا كند ، مدّتى هم او طول داد . بيچاره خيلى راه دور رفته و يك كالسكه پيدا كرده ، آورد . خوشحال شدم ، ولى چون مدتى معطل شده بوديم ، مأيوس بودم كه به آتشبازى برسيم . خيلى هم راه داريم تا به جاى آتشبازى برسيم .
بههرحال ، سوار شده ، رفتيم .
مردكهء كالسكهچى هم هر ساعت منّت مىگذارد كه : شب عيد بود ، من نمىخواستم بيايم ، اين خانم مرا به اصرار آورد . مادام مرل هم متصل تعريف و تحسين بر او مىكرد كه ما را ببرد .
به سر هركوچه كه مىرسيديم ، مردم جمع [ شده ] بودند و موزيك مىزدند و چراغان بود . جمعيت زيادى هم دور موزيك ، توى كوچه مىرقصيدند . كالسكه يا اتومبيل ، هرچه بود ، مىبايست بايستد « 1 » تا رقص اينها تمام بشود ، راه بدهند ، بگذرد .
قريب [ به ] يك ساعت طول كشيد تا به جاى آتشبازى رسيديم . ديدم اينقدر جمعيت است كه ممكن نيست جلو رفت ، بهخصوص من ، كه پايم درد مىكرد .
همانجايى كه دور از آتشبازى بود ، ايستاديم .
چيزهايى كه بالا مىرفت ، مىديديم ؛ ولى زمينها ديده نمىشد .
پياده شده ، قدرى لنگان لنگان جلو رفتيم . جمعيت زياد بود [ و ] راه نمىدادند .
چند دقيقه بعد تمام شد .
ما خيلى دير رسيديم . چيزى نديده ، اينهمه راه آمده [ بوديم ] .
مراجعت كرديم .
در توى شهر چراغان و سر كوچهها را قشنگ درست كرده بودند . « 2 » تماشايى داشت . نزديك نصفشب بود .
به مادام مرل گفتم : من مىترسم تا خانه با فرانسواز « 3 » تنها بروم . شما بياييد و شب را در آنجا بخوابيد .
قبول كرده ، بنا شد برويم درب خانهء آنها ، به اهل خانهاش بگويد نمىآيد ، مشوش نباشند .
هامش
( 1 ) . در اصل : بهايستد
( 2 ) . در اصل : بود
( 3 ) .Francoise .