گفت آسمان مرا كه بگو اين چه سزا است * كز رفعتش نه وهم نشاند او ، نى قياس
گفتم كه عرش كيست ز جا جست لب گزيد * گفتا نعوذ باللّه از اين طبع دون اساس
شرحى بكن چه عرش و چه كرسى ، كه بارها * گفتم به صرفه حرف زن اى پايه ناشناس
اين بارگاه واسطهء آفرينش است * يعنى على جهان مكارم امام ناس
آنجا كه لطف او عمل كيميا كند * زر دارد التماس نحاسيّت از نحاس « 1 »
معجونى از بلاهت ، خصم و شعور اوست * كيفيّتى كه كرده قضا نام او نعاس « 2 »
اى از شميم جعد عروسان خلق تو * پيچيده در شام نسيم صبا عطاس
نه اطلس فلك نشود عطف دامنت * بر قد كبرياى تو دوزند اگر لباس
دشمن چو يافت حزم ترا ، گفت يا اجل * چون بخت من بخواب ، كه فارغ شوى ز پاس
با صيقل ضمير تو چون عكس آينه * مرئى شود ز ظل بدن صورت حواس
ليل و نهار نسبتشان منعكس شود * گرمه ضيا كند ز ضمير تو اقتباس
زلفين مهوشان نپذيرند صيد دل * عفو تو عام سازد اگر منع احتباس « 3 »
حفظ تو گر نداى امان در دهد هجر * شايد كه سطح آب شود شعله را مماس
هامش
( 1 ) . نحاس( nohas )، مس .
( 2 ) . نعاس( noas )، چرت ، سستى در حواس .
( 3 ) . احتباس( ehtebas )، بازداشتن ، بند گرديدن ، بخل كردن .