مرغوب دارند و همه جوانانى هستند بلندبالا و خوبروى .
خلاصه ، ساعت 9 [ صبح ] حمام رفته ، بعد به نهار رفتم . هيچ نتوانستم بخورم ، زيرا كه حالم هنوز به همان كسالت دو سه روز قبل باقى بود . بعد از نهار ، خوابيدم .
روز ، چون ايام گذشته به سر رفت .
روز چهارشنبه ، دوم شهر رمضان [ 1304 ه . ق . ]
تا بعد از نهار ، تازهاى رخ ننمود .
ساعت 3 [ عصر ] به بازديد « جنرال ويلكى » رفتم . منزل نبودند . نام خود را گذارده ، مراجعت كردم .
ساعت 5 / 9 شب ، به ديدن جناب مستطاب حقايق مآب « آقا شيخ محمد شيخ - الاسلام » ، معروف به « شيخ الايمياب » « 1 » رفتم . گويا روز جمعه ، قبل از ظهر ، در « يونيورسيتى » منتظر من بودند . البته قرار بود آن روز را به تماشاى « يونيورسيتى » بروم ؛ هم كسالت مزاج مانع شد و هم من اطلاع نداشتم كه ايشان منتظر مناند .
زمان ملاقات فرمودند : « روز جمعه ، منتظر بودم . » عرض كردم كه : « به كلّى نامستحضر بودم ، و الا باوجود نقاهت مزاج ، حكما خدمت مىرسيدم . »
على اى حال ، صحبت به زبان « عربى » شد . قدرى به توسط مترجم و قدرى بىواسطه . بعد ، قهوه خورده ، [ به ] منزل آمدم .
امروز « داكتر » ، دوا فرستاده بود ، قبل از خواب بخورم . خورده ، خوابيدم .
ان شاء الله بىاثر نخواهد بود .
جناب شيخ ، « قصير القامه » و « قطور » ند . روى بسيار منوّرى دارند . در « علوم ادبيّه » ، بسيار ماهر و قابلاند . در نظر عموم خلق « محترم » ، و فى الحقيقه « قابل احترام » هم هستند .
روز پنجشنبه ، سيم شهر [ رمضان 1304 ه . ق . ]
امروز هم چون ايام گذشته به سر رفت . به واسطهء حرارت هوا ، از منزل بيرون نمىتوان رفت . چون احوالم هم درست نبود ، در منزل ماندم .
نزديك مغرب ، سوار كالسكه شده ، قدرى گردش كردم . به هر طرف شهر كه آدم مىرود ، همهجا خيابانهاى وسيع مشجر ديده مىشود . انصافا تمام كوچه و بازار
هامش
( 1 ) . ايم ، هم زن بىشوهر است و هم مرد بىزن . به مار و افعى هم گفته مىشود .