كه هرچيزى به جاى خويش نيكو است »
( ص 258 )
« جهان سر به سر حكم و عبرتست * چرا بهرهء ما همه غفلت است »
( ص 125 )
« چنين گفت با پور دهقان پير * كه تفليس شد زو عمارتپذير »
( ص 75 )
« چو عزم جهان گشتن آغاز كرد * به رشته زدن رشتهها ساز كرد »
( ص 95 )
« در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش »
( ص 47 )
« در طى ره عشق اگر رنج كشيديم * المنة للّه كه به مقصود رسيديم
گفتند بجز سنگ و گلى بيش نباشد * ما در دل هر سنگ و گلى يار بديديم
افشاى سر ار منع نمىبود ز رندان * ما پردهء اسرار همه ملك دريديم
تا عهد تو بستيم همه عهد شكستيم * با دوست نشستيم ز بيگانه بريديم
مىتافت اگر پرتوى از شمس جمالش * بر روزن دل ، تا به قيامت بدويديم
اين مستى و بيهوده درائى كه تو بينى * زان روست كه يك جرعه ز جامش نچشيديم
گلبن به دو صد خار جهان صبر نموده * تا يك گلى از باغ وصل تو بچيديم »
( ص 185 و 186 )
« ديديم همه عالم و از جمله گذشتيم * اين گوشهء ميخانهء ما از همه به بود »
( ص 265 )
« ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش »
( ص 120 )
« رتبت شاهى توراست بر همه كتاب * فضل و هنر جمله بر تو گشت مسلم
فضل و هنر زينت است نوع بشر را * زينت فضل است ميرداد مكرم
نيست سخنگوى چون تو در همه دنيا * نيست سخنسنج چون تو در همه عالم
جنس سخن توسنى است زير ركابت * تند رود هر طرف شدى تو مصمم
از همه هستى تو در ظهور مؤخر * بر همه باشى تو در وجود مقدم
( ص 125 )
« ز رقيب و تير و شمشير نبود حذر كسى را * ز سگان چشمهايت حذر است آدمى را »
( ص 121 )
« سپه را مكن پيشرو جز كسى * كه در جنگها بوده باشد بسى
خردمند باشد جهانديده مرد * كه بسيار گرم آزموده است و سرد »
( ص 119 )
« شنيدم رسن بستهاى سوى دار * بر او تازگى يافت چون نوبهار »
( ص 95 )
« طاوس را به نقش و نگارى كه هست خلق * تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش »
( ص 125 )
« عاجز و مسكين هرچه دشمن و بدخواه * دشمن و بدخواه هرچه عاجز و مسكين »
( ص 118 )
« فانما رجل الدنيا و واحدها * من لا يعول فى الدنيا على رجل »
( ص 97 )
قد سألت الفكر عن تاريخه يوما فانشد * فزت بالفردوس فوزا يابن زين الدين احمد »
( ص 230 )
« [ گر زانكه ] به مغلوبه شوم كشته چه تدبير