شعرهاى فارسى و عربى
« آنچه از دريا به دريا مىرود * از همانجا كامد آنجا مىرود »
( ص 252 )
« از حضر سوى سفر بايد رفت * يعنى از خويش بدر بايد رفت
اين قدم نيست سزاوار وصال * به در دوست به سر بايد رفت
چند پوئيم پى بىصبران * در پى اهل نظر بايد رفت
رفت بايد بر آن مهر عذار * ليك با ديدهء تر بايد رفت
پى ديدار بشو مرحله گرد * از گذر تا به گذر بايد رفت
نيست خالى ز رقيبان چو درش * تيره شب گاه سحر بايد رفت
رنگ و بو قوت و قوتى ندهد * از پى مغز و ثمر بايد رفت
خبرى هست و ز ما پنهان است * پى افشاى خبر بايد رفت
چند ازين رنج و ازين كنج خراب * به سر گنج و گهر بايد رفت
رفت بايد به بدخشان پى لعل * ليك با خون جگر بايد رفت
نيست در شهر خريدار هنر * سوى اقليم دگر بايد رفت
گلبنا خار گرفته پايت * زين چمن زود بدر بايد رفت »
( ص 12 )
« از خرابى ره دو صد فرياد * اينچنين ره نصيب دشمن باد »
( ص 268 )
« از قيامت خبرى مىشنوى * دستى از دور بر آتش دارى
( ص 68 )
« انا الحجر مسلم كل حين * على خير الورى فلى البشارة
فنلت فضيلة من ذى المعالى * خصصت بها و ان من الحجارة
( ص 202 )
« ايزد كه كرد عقل تو گنجينهء نهان * سى و دو قفل ساخت تو را بر در دهان
دانستهاى كه اين همه قفل از براى چيست * تا گنج خانه را نگشائى به هر زمان
( ص 97 )
« به صدق جوانان نوخواسته * به طاعات پيران آراسته »
( ص 264 )
« بيست و يكم ز ماه صفر سال اودئيل * وقتى كه آفتاب جهان برج دلو بود
آتش به سان صاعقه در لاهيجان فتاد * سوزيد بس عمارت اشراف باوجود
تاريخ آن سؤال ز مفتى شهر شد * گفتا نعوذ باللّه من النار يا ودود »
( ص 271 )
« تا به كثرت هستى اندر زحمتى * رو موحد شو كه رستى يللى »
( ص 123 )
« تا چند خرى اطلس ، تا كى تو كنى غازه * اين پيرى و اين كورى در پرده نخواهد ماند »
( ص 119 )
جان و دل تو حافظا بستهء دام آرزوست * اى متعلق خجل دم مزن از مجردى
( ص 9 )
« جهان چون خط و خال و چشم و ابرو است