نمودم . گفت : « انشا الله تعالى دويم ماه ديگر ، يقين ، عازم خواهيد شد » . آنروز هم گذشت .
روز دوشنبه بيست و نهم صفر : چهار ساعت از روز گذشته ، ديدم نريمان خان به بنده منزل آمد . بعد از « 1 » قهوه و غليان رفت [ 23 پ ] عصر ديدم نوشته به خانزاد نوشته كه سهام الدوله فرموده كه فردا غرّهء ماه است ، به شكار برويم . جاننثار در جوابش نوشتم كه هر چند مىدانم سهام الدوله دل خوشى مرا مىخواهد ، [ اما ] دلخوشى من اين است كه زود روانه دريافت زيارت مبارك خاكپاى مقدس شوم ، با بدحالى به شكار نمىروم . جواب [ را ] دادم آدمش برد .
بعد ديدم باز نوشته فرستاده كه بلى گفتهء شما صحيح است و بجا است ، لكن سركار خان شما را بىخيال نگاه نداشتهاند و هرچه كه خان خيال بكند و شما را نگاهدارد ، آن هم خدمت دولت است . بارى شما البته يقين است ، فردا شكار را موقوف نخواهيد كرد .
بارى خانزاد لابد جواب نوشتم عيب ندارد ، مىرويم . جوابش را دادم آدمش برد .
صبح . . .
[ رفتن به شكارگاه ]
روز سهشنبه غرّهء ربيع الاول : صبح آفتاب نزده ديدم نريمان خان سوار فرستاده كه ما معطلى شما را داريم ، بياييد .
خانزاد سوار شده ، رفت . از پل گذشته ، ديدم نريمان خان و فرج الله خان ياور و سيف الله خان سركرده [ و ] احمد خان ياور فوج فريدن با پنجاه و شصت سوار معطل جاننثار مىباشند . بعد رسيدن خانزاد روانه شديم .
بهقدر يك فرسخ رفته به شكارگاه درّاج رسيده ، بناى شكار شد . تا ظهر شكار نموديم ، سه بهله قوش خوب داشتيم « 2 » ، يك طرلان و دو قزل . به عدد سى تا درّاج شكار شد . پنج عدد درّاج زنده گرفتند . خانزاد آورد كه نگاهداشته انشا الله تعالى به خاكپاى مبارك برسانم . چهار گراز شكار شد . كشتند . هوا خيلى خوب ، آفتاب بود . صحرا همه
هامش
( 1 ) . در اصل : از بعد از .
( 2 ) . در اصل : داشتم .