در حيات او نيز شعرا در مدح او اشعارى سرودهاند ، از آن جمله سخنور نامدار و اديب مشهور مرحوم وحيد دستگردى چكامهاى در سى و يك بيت در مدح او سروده كه چند بيت آن نقل مىشود .
دلا تا كى به پستى مىگرائى ميل بالا كن * بهل مسجد ، بيفكن صومعه ، در ميكده جا كن
* * *
اگر معنى نيوشى چند در الفاظ مىكوشى * نه نثرت را مسجّع كن نه شعرت را مقفا كن
كدورت از علايق مىدمد ترك علايق گوى * به جان وارسته شو و آئينه دل را مصفا كن
جهان است از تو عاجزتر از اين عاجز چه مىخواهى * تمسك بايدت بر حضرت باريتعالى كن
گرت از دوست فرمان در رسد انا سمعنا گو * به ديده رسم از انگشت قبول انا اطعنا كن
* * *
طريق كعبهء وصل از بيابان جنون باشد * چو مجنون كسب سوداى جنون از زلف ليلا كن
گرفتار شب هجران آن خورشيد رخسارم * خدا را اى فلك بند از گريبان افق وا كن
ره مقصود گم شد همتى اى خضر فرخ پى * ز راه كج به راه راست ما را راهپيما كن
تو اى منظور مستور از نظر بر ما نظر بگشا * در احياى نفوس مرده اعجاز مسيحا كن
پريشان همچو سنبل ، پشت خم چون بيد مجنونم * به پيران التفاتى اى جوان سرو بالا كن
شبى در خواب مىديدم كه دست ماه بوسيدم * به بيدارى بهل پا بوسمت تعبير رؤيا كن
حقيقت خواهى اى دل بندهء پير طريقت شو * گهر خواهى بيابى دست در آغوش دريا كن
ظهير الدوله برهان حقيقت مظهر دين را * بجو در توتياى خاكِ پايش ديده بينا كن
چو فيضش دست گيرد پشتپا يكسر به هستى زن * چو زلف يار كفر آموزد از هر دين تبرا كن
تو اى سرچشمهء آب حيات جاودان حق * ز صهباى تجرد جرعهاى در ساغر ما كن
حديث دوست را بىپرده خوش باشد نيوشيدن * هم از رخ پرده بفكن هم سخن بىپرده انشا كن
( وحيد ) افتاده در گرداب لا از ساحل وحدت * تو نوح وقتى او را ساكن كشتى الّا كن
گمان مىكنم به آن اندازه كه تشنگان ميدان تحقيق و رهپيمايان وادى تجريد لبى تر كنند سخن گفته باشم و كموبيش دورنمائى از شخصيتى كه هم فقير كنج خانقاه بود و هم امير گنج و بارگاه بهدست داده باشم بيش از اين درازنويسى بيهوده است بنابراين به آوردن يك داستان از بوستان كه مصداق حال ظهير الدوله است اكتفا مىكنم .
در اخبار شاهان پيشينه هست * كه چون تكله بر تخت شاهى نشست
به دورانش از كس نيارزد كس * سَبَق برد اگر خود هم اين بود و بس
همى گفت يك ره به صاحبدلى * كه عمرم به سر شد به بىحاصلى
بخواهم به كنج عبادت نشست * كه دريابم آن پنج روزى كه هست