انداخت كهن خرقه چو از پيكر جان * آراست به قامت ز بقا خلعت نو
پرسيد كسى ز نعمتى تاريخش * با گريهء زارزار گفت آن رهرو
در بيست و چهارم از مه ذيقعده * شد گوش دل از داعى حق راز شنو
در سال هزار و سيصد و دو و چهل * در كشور جان مقيم شد آن خسرو
غيرت كرمانشاهى چكامهاى عرفانى و نسبتا طولانى سروده و درآوردن ماده تاريخ هنرنمائى كرده است چند بيت آن اين است :
هر آنكس با حريف دلستانى جام صهبا زد * ز مستى بر سرش شورى ز قاف صيد عنقا زد
كسى كاو عاشق جانانه شد از جانش پروانه * كه بر شمع جمالش را خويش را پروانه آسازد
* * *
اگر آن مظهر حق را به تركيب بشر خواهى * نگر در آن سراپائى كه بر دوش نبى پا زد
نمىشايد پس از آل على كس رهنما گردد * مگر ان كس كه بر دامان او دست تولا زد
ظهير الدوله آن كاقليم عشق از وى مسخّر شد * لواى فقر را بر طارم اين چرخ خضرا زد
على اسم و على رسم و مهين صهر شهنشاهى * كه كوس رهنمائى را نه پنهان بل هويدا زد
چو ( مؤمن ) در عدد ( مهمان ) ( على ) شد ( ميزبان ) او * 136 136 110 110 اجابت كرد دعوت را چو حق فرمان به امضا زد
ز هجرت يكهزار و سيصد و دو با چهل بودى * به عشر سوم ذيقعده كاين تاريخ انشا زد
از اين دار فنا چون رخت سوى دار باقى برد * فراقش تير جانسوز از كمين بر پير و برنا زد
ز خود نقشى بهجا بگذاشت آيين اخوت را * به روى صفحهء گيتى عجب نقشى كه برجا زد
به تاريخ وفاتش گفت غيرت لا والائى * صفاى از وادى لا خيمه اندر حصن الّا زد
دكتر الهامى ( اقبال ) سروده است 1342
از جهان در جنان گرفت مقام * خسرو فقر حضرت آقا
سال تاريخ شمسى از اقبال * با دلى پر ز شور گفت و نوا
يكى اندر درون دل شد و گفت * در كنار صفى است جاى صفا
* * *
آه كز كين چرخ كجرفتار * منهدم گشت كاخ مهر و وفا
گوهرى شد ز بحر جان بيرون * كه بدى خضر راه آب بقا
حضرت شه صفا كه بود دلش * مخزن سر علم الاسما
دار فانى نبد چو قابل او * رخت بربست زآن به ملك بقا
چهل و دو ز بعد الف و سه صد * شد چو از هجرت رسول خدا