اى گردش ايام ترا هردو يكى است * جان بر سَر امروز نهم دى باز آر
* * *
آمد شب و باز گشتم اندر غم دوست * هم با سَر گريد كه چشمم را خوست
خون دلم از هر مژه كز پلك فروست * سيخى است كه پارهء جگر بر سَر اوست
* * *
آن دل كه تو ديدهاى فكارست هنوز * وز عشق تو با ناله و زارست هنوز
وان آتش دل بر سَر كارست هنوز * وان آب دو ديده برقرار است هنوز
* * *
آن بلبل محبوس كه نامش جان است * دستش به شكستن قفص مىنرسد
* * *
پس از سى سال روشن گشت بر خاقانى اين معين * كه سلطانى است درويشى و درويشى است سلطانى
* * *
سيم و زر را نبود هيچ در آن روز رواج * سودشان جمله زيان است و زيانشان همه سود
* * *
در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه * تركيب عافيت ز مزاج جهان مخواه