مىخواهد مىرود ، و اگر بر آن ميخ نتواند « 1 » نشستن و يا به خواب رود و بترسد « 2 » بيفتد و پاره شود ، و آن طايفهء اهل پرواز را وراى پوست و استخوان در بدن چيزى نبود و خوردن آنها شربت آبى جوشانيده با ادويهء چاى - كه خاصيت و اعتبار او مذكور شد . « 3 »
حكايت منظومه « 4 »
بلعمى كو مرد عهد خويش بود * چار صد سالش عبادت بيش بود
كرده بود او چارصد پاره كتاب * جمله در توحيد و در دفع حجاب
چارصد روز و شبش در يك سجود * غرقه كرده بود درياى وجود
يك شب از شبها شبى بس سهمگين * روى خود برداشت از خاك زمين
صد دليل نفى صانع بيش گفت * شمع گردون را خداى خويش گفت
روى خويش آورد سوى آفتاب * سجده كردش هار كلبى من كلاب
عقل چون از حد امكان بگذرد * بلعمى گردد ز ايمان بگذرد
عقل در حد سلامت بايدت * فارغ از مدح و ملامت بايدت
گر تو عقلى ساده مىيابى ز خويش * از چنان صد عقل دم بريده پيش
گرچه عقل ساده باشد بىنظام * ليك مقصود تو گرداند تمام
دور تر باشد چنين عقل از خطر * وى عجب ، مقصود يابد زودتر
[ و دم دارى ] اهل رياضت ايشان چنان است كه نه خوردن و نه گفتن و نه خفتن .
همچون چوب شدهاند و در سه شب و روز يك بار نفس زنند و شربت آب مذكور بخورند و باز حبس نفس بكنند .
و بعضى دگر چنان ورزش كردهاند كه از راه ذكر نفس زنند مثل آنكه صحن خاكستر در ميان پاى خود بگيرند و تنبان را مقدار سفت « 5 » سوزن بزرگ
هامش
( 1 ) - سها : نتوانست
( 2 ) - سها : خواب برد
( 3 ) - سها : « كه خاصيت و اعتبار او مذكور شد » ندارد
( 4 ) - هشت بيت اين منظومه در نسخههاى « س » در فصل سيزدهم آمده است و آنجا نقل كردهايم .
( 5 ) - س 610 : سوف .