تو باشى هرچه بينى ، ما نباشيم * كه ما هرگز دگر پيدا نباشيم
چو نقش ما به بىنقشى بدل شد * چه جويى نقش ما چون با ازل شد
همه چيزى به ما زان مىتوان ديد * كه ممكن نيست ما را در ميان ديد
وجود « 1 » ما اگر يك ذره بودى * هنوز آن يك ذره در خود غره بودى
نبيند كس ز ما يك ذره جاويد * كه آن ذره نگردد غرق خورشيد
اگر [ از ] خويش مىجويى خبر تو * بمير از خود ، مكن در خود نظر تو
چو آمد چشم را مرگ تو در گوش * به مرگت گشت پيش از تو سيه پوش
اگر خواهى تو نقش جاودانى * كمال زندگانى مرگ دانى
اگر خواهى تو نقش جاودان يافت * چنان نقشى به بىنقشى توان يافت
كنون گر همچو ما خواهى ز ما شو * به ترك خود بگو از خود فنا شو
حصارى از فنا بايد درين كوى * و گرنه بر تو زخم آيد ز هرسوى
چو كيخسرو از آن راز آگهى يافت * ز ملك خود دو دست خود تهى يافت « 2 »
يقينش شد كه ملكش جز فنا نيست * كه در دنيا بقا را پس بقا نيست
چو در صحراى خود شد جود خود ديد * فناى بىخودى بر قد خود ديد
چو مردان كم زدوخود را فنا گفت * شهادت گفت و بر قدرت ثنا گفت
مگر لهراسب « 3 » آنجا بود خواندش * به جاى خويش در ملكش نشاندش
به غارى رفت برد آن جام با خويش * به زير برف شد ديگر مينديش
كسى كو غرق شد از وى اثر نيست * ازو ساحل نشينان را خبر نيست
تو هم در عين گردابى بمانده * نمىدانى كه در آبى نمانده
كه [ تو ] همچو يخى در آفتابى * و يا كف گلى در پاى آبى
چو بىكشتى تو در دريا نشستى * بگويد با تو دريا آنچه هستى
[ بعده ] تخت خاقان چين از زر سرخ است و به صورت اژدهاست كه او را پيچ در پيچ كردهاند و بربالاى سر او جاى نشست خاقان چين است و دور آن تخت مقدار
هامش
( 1 ) - اصل : وجودمى ما
( 2 ) - ق : داشت
( 3 ) - سها : لهرسب