چنانچه مذكور شد ، و از آنچه بر آن لشكرها تعيين كردهاند هيچ ذره ترك و تأخير و غيبت [ و ] شكار و فراغت در قانون ايشان نباشد .
فصل « 1 » و علامات مراتب لشكرهاى ايشان
و هر ده كس را يك « توغ » است و يك خيمه و در سى كس سه توغ و سه خيمه و يك سنجق « 2 » سرخ « 3 » ، بدينترتيب تا هزار « 4 » ، و هر هزار كس را يك علم سرخ و توغ « 5 » و كوس و كرهناى و توغها و سنجقهاى مذكور ، و هر پنجاه هزار كس را پنج هزار توغ و قريب « 6 » دو هزار سنجق « 7 » و پنجاه علم سرخ و يك علم زرد از همه بزرگتر و پنجاه كوس و پنجاه توغ و پنجاه كرهناى و پنجاه جفت « 8 » سنج و كوس و كبر كه « 9 » و پنج هزار ارابهء طوپ و پنجاه هزار لشكر را پنجاه هزار تفنگ « 10 » [ است ، از بهر آنكه هركس كه لشكرى است يك تفك لازم اوست كه به او تير اندازند به آتش ] و اين جمله [ اسباب و ] علامات پنجاه هزار كس بود . اين جمله لشكر حاضر « 11 » يك قسم از دوازده ممالك چين بود . « 12 »
عطار « 13 »
اين دو صد چندين سپاه و لشكرند * سربهسر مير اجل را چاكرند
روز [ و ] شب پيوسته لشكر مىرسد * يعنى از پى مير مادر مىرسد
چون درآمد از همه سوئى سپاه * هم تو باز افتى و هم نفست ز راه
هركه خورد او از اجل يك تيغ دست * هم قلم شد تيغ و هم دستش شكست
گر منم مير اجل در كاروبار * چون اجل آيد بميرم زار زار
هامش
( 1 ) - سها : ندارد
( 2 ) - ق : سنجاغ
( 3 ) - سها : ندارد
( 4 ) - و تمام لشكر ايشان به همين قانون است
( 5 ) - س . 61 : بوغ
( 6 ) - سها : ندارد
( 7 ) - ق : سنجاق
( 8 ) - سها : « پنجاه جفت » ندارد
( 9 ) - سها : و از هر جنس پنجاه جفت چنان كه مذكور شد ( « كوس و كبركه » ندارد )
( 10 ) - سها : تفك
( 11 ) - سها : است كه لشكر
( 12 ) - سها : ملك خطاى است
( 13 ) - سها : مثنوى