است . اين رباعى را خوب فرموده است :
مائيم كه هرگز دم بىغم نزديم * خورديم بسى خون دل و دم نزديم
بىشعله آه لب ز هم نگشوديم * بىقطره اشك چشم بر هم نزديم
شكيب
نامش ميرزا مهدى منشى است ، گرانمايه ، بلندپايه ، در امارت ميرزا فضل اللّه وزير نظام به آذربايجان احكام ديوانى به قلم او تحرير مىرفت . به اين جهت ثروتى بيندوخت . چون دست قضا مسند امارت آن طبقه را درنورديد به طهران آمد و در آن جايگاه ببود تا در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد و پنج ( 1285 ) داعى حق را لبيك گفت :
بهر نظاره گل رخنه ديوارى هست * گر به رويم نگشايند در بستان را
*
هرچند ز غم كنار جستم * عشق آمد و در ميانم افكند
انصاف اگر دهند تلخ است * پيش لب تو حكايت قند
*
گفتمش چيست علاج دل ديوانه من * كرد اشارت به سر زلف كه يعنى زنجير
شير بيچارهتر از آهوى مسكين اينجاست * اگرت دعوى شير است ره عشق مگير
شاهين
نامش ميرزا محمد ابراهيم ابن عم اين بندهء محرر است . جوانى است باهوش و فراست .
در صنعت نقاشى و شبيهكشى يكى از اساتيد است ، ولى در صنعت منبّت چنان ماهر است كه در همهء ايران كسى او را همال نيست . هم در اين سنهء يكهزار و سيصد و پنج ( 1305 ) كه حضرت شاهنشاه به آستان مطهر بضعه نبوى عليها سلام اللّه مشرف شدند ، قطعهاى نارجعلى از منبّتهاى او به توسط اعتضاد الدوله حكمران قم به نظر مبارك رسيد .
مدتى ملاحظه مىفرمودند و بر زبان مبارك راندند كه امروز كسى او را در اين صنعت همال نيست ، سى تومان انعام به او مرحمت شد :
شعر من و چشم شاهزاده خسرو * اين دو به قيمت معادلند به يك جو
كندهء آتش زن جهانى قدش * زلف سياهش چو دود درويش آلو
گر به مثل يك دمى وصالش جويم * از سر ناز و كرشمه گويد گم شو