بر ورق عارضت ز بو العجيها * از دهن بىنشان و خال شبهگون
زلف تو لامى است ليك با نقط آن لام * خط تو نونى است ليك بىنقط نون
شكوه
نامش آقا حسين خلف حاجى قربان جان بيگ يكى از كدخدازادگان اين بلد است .
جوانى است با توش و توان كه هنگام كشتى با درشتى پورياى ولى و رستم زابلى است . طبعى باملاحت دارد ، به طرز خسرو و شيرين نظامى كتابى مصنف دارد با سلاست لفظ و جزالت معنى . هم در سن جوانى در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد و پنج ( 1285 ) بدرود اين جهان فانى نمود .
باز شد چون پر طوطى سبز زاغ و كوهسار * چون دم طاوس نر شد باغ پرنقش و نگار
سبزه اندر سبزه بينى هرچه بينى دلنشين * لاله اندر لاله بينى هرچه بينى داغدار
باغ گويى خواجه گوهر فروش آمد ز بس * لؤلوى تر كرده سر بيرون ز جيب شاخسار
چرخ گوهر بيز و كوه و دشت از او بيجاده خيز * ابر لؤلوبار و باغ و راغ از او ياقوتبار
شاطر
نامش شاطر محمد على جوانى است كه در نظمسرائى قادر است . امر معاش از مزد شاطرى دكّه خبازى مىگذراند ، و هم در سن جوانى در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد و سه ( 1283 ) به دار آخرت خراميد . ديوانى دارد قريب سه هزار بيت همه محكم .
گر دلى را به نگاهى هدف تير نكردى * سستى از طالع او بود تو تقصير نكردى
رهزن دين و دلم آن بت سيمين بدن است * كافت جان و بلاى دل و آشوب تن است
صفحه روى تو يا ساحت فردوس برين * نفحه موى تو يا نكهت مشك ختن است