در آنجا نشاند و بقلعهء بالمن بشير نام اميرى بكوتوالى پديد كرد و آن ولايت به اختيار الدّين قوشتم كه برادر او بود داد و در خدمت سلطانشاه و والدهء او روى بنيشابور آورد ، قوشتم بكشواره تاختن آورد بر سر پادشاه مبارز الدّين ارجاسف او را بگذاشت كه بدربند درون شود و كمين كرد بوقت بازگشت ، قوشتم با سوارى سى بيرون افتاد ، ديگر همه را بكشتند و بيرون تميشه مقام نيارست كرد ، برفت تا مدد گيرد و بازآيد چون مؤيّد بنيشابور رسيد سلطانشاه پيش او فرستاد كه من آمدم تا تو مرا مدد كنى كه بملك پدر باز رسم من خود هرروز بمدد تو مشغولم و اند هزار مرد من بمازندران كشته آمدند من به طرف خطا خواهم شد ، مؤيّد دست و پاى او ببوسيد و لشكر برگرفت و عزيمت خوارزم كرد و شاه اردشير بسلطان صاحب قران نبشته بود و ميان ايشان بموافقت معاهدت رفته ، بحدّ سوبرنى در تاختن ببندگان سلطان سعيد رسيد ، اسبش تكيه كرد و كبوت افتاد ، او را بينداخت ، سوارى بگرفت و بسته پيش سلطان آورد ، اوّل گفت من اشتروانى بودم و چون نام او را بشناخت و گفت آيبه اوست پيش سلطان در روى افتاد و گفت بجان امان دهد تا خزانهء سلطان سنجر به تو تسليم كنم ، گفت وقت بازرگانى نيست ، از اسب فرود آمد و مؤيّد را سراپاى فرمود كشيد و ميانش زد بدست خويش و نقّاشى شاعر بمدح شاه اردشير ميگويد بيت :
ز باز همّت او بود بر در خوارزم * كه كبك عمر مؤيّد گذاشت شب بخروس
چون خبر قتل او بشاه رسيد از مقام ليان « 1 » كوچ كرد ، بامداد شب را باسترآباد رسيده بود ، بخلاف دويست سوار با او نبودند ، با فردا و پس فردا لشكر رسيدند بحدّ سپيد گور دهليز و سراى پرده بر پاى كردند [ در آن روز سيّد علاء الدّين و ركن الدّين ابناء سيّد شمسك بيشكگر از اولاد علىّ بن اسمعيل بن جعفر الصّادق بود داد كردند كه پدر ايشان را حيدر كرد كه بهتر كردان بود به جهت معالجت پسرش برده بود كه در حلقومش مرض بود مداوا كند ، پسر مرد ، شمسك را كردان بكشتند ، شاه تمامى كردان را قتل كرد و مال ايشان را بغارت داد و ديه ايشان را بجنايت قصاص بسيّدان داد و تقويت كرد تا صاحب شدند و بعد تصرّف بسيّدان ادهزاده شمسك ميگفتند و پس از آن كرده كلان ميخواندند و الحال اولاد سيّد شمسك نيز صاحب آن دهاند « 2 » ] هم در آن روز خبر افتاد
هامش
( 1 ) - ب ، ليات
( 2 ) - قسمت بين دو قلاب از الف افتاده و فقط در ب هست .