تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة قسم دوم 114

مساهمون:

صقسم دوم ١١٤
بخوارزمشاهى نشانده بودند و خداوند عالم سلطان صاحب قران با لشكر خطا بخوارزم آمد از او بازستد ، مؤيّد آيبه پيش ملك شهيد رسول فرستاده بود كه ميغان و خرقان با اعمال خراسانست نايبان خويش را از آنجا بازخواند و اگرنه لشكر فرستم و بسطام و دامغان بازستانم ، اصفهبد بتنير بود كه رسول اين پيغام ادا كرد ، بفرمود تا موزه از پاى او بيرون كنند و از ريگ پر فرمود كرد و در گردن رسول افگند و پياده از لشكرگاه بيرون كرد ، چون رسول پيش مؤيّد آيبه شد احوال عرض داشت مؤيّد گفت پادشاهست و جوان و زرى وافر دارد ، بروزگار بايد سپرد كه مكافات او خود رسد ، چون سلطانشاه محمود با والدهء او بدهستان رسيدند و سه چهار هزار خوارزمى با او بود پيش ملك شهيد فرستادند كه ميان پدران ما و شما دوستى و موافقت معلوم جهانيانست تا كجا رسيد ، اگر سر رحمت و مدد ما فرمودن دارى تا پيش شما آييم ، اصفهبد چون اين حال بدانست بتميشه لشكر كشيد و از در رى و سياه‌رود گيلان جملهء خلايق را بتميشه برد از اسفاهى و حواشى و هر حلواگر و چرب كار و نانوا و قصّاب و خوردنين پز كه در شهرها و قصبه‌ها بود آنجا فرمود آورد و مدّت يك ماه حلواها و شكر پيله و انواع نانها ترتيب فرمود ساخت و قرار نهاد كه از گنجينه تا سپيد دارستان زمين برافگند تا مسافت يك فرسنگ خوان نهد و جمله گله‌ها تا حدّ تميشه آورد براى صلت و فرمود تا خيمه و خرگاه و سراچهء مرصّع زنند و در اين يك ماه هيچ آفريده در لشكرگاه اصفهبد از ترتيب كار سر بر بالين نتوانستند آورد و بزرگان را بدهستان فرستاد و سلطانشاه را بياورد و حسام الدّوله اردشير را باستقبال او فرستاد تا همديگر را از پشت اسب در كنار گرفتند و بگنجينه فرود آمد تا بروز نيك پيش اصفهبد آيد و شاه اردشير با تميشه آمد ، مؤيّد آيبه چون از حال سلطانشاه آگاهى يافت از نيشابور تاختن بدهستان آورد با سوارى صد و پيش سلطان فرستاد كه من كمر بندگى و طاعت بر ميان بسته‌ام زنهار بمازندران نشود كه شاه طبرستان ترا مدد نكند و تازيك بر ترك اعتماد ندارد و هرگز از مازندران بيرون نتوانى آمد و مردم تو آنجا هيچ زنده بنمانند ، اگر يك روز بگنجينه توقّف كنى من بيايم ركاب تو ببوسم و آنچه شرط بندگى و نصيحت بود بجاى آورم و هم در حال برنشست ؛ هنوز جواب بازنرسيده مؤيّد به خدمت او رسيد و دست‌بوس