برد و در آن طاق ده ساله آب در خنبها كرده و غلّه و نان و ديگر ذخيره معدّ بود و ساخته ، و درى بر آن طاق نهاده كه بپانصد مرد برگرفتندى و بپانصد فرونهادندى از سنگ خاره كه چون در برو گذاشتندى هيچ آفريده موضع در نتوانستى دانست برد ، و آنجا بنشاند و غم ملبوس و مشروب ايشان بخورد و او اند خروار زر برگرفت و با حشمى كه مانده بودند بطريق لارجان عزم ديلمان كرد كه بشود و مدد گيرد و لشكر بيرون كند . لشكر اسلام چون رفتن او بدانستند بدنبال تاختن بردند و بعضى مردم و چهار پاى را ازو بريده ، او برويان شد و از رويان بديلمان بفلام رودبار بنشست و آنجا مقام ساخت و ملكها مىخريد ، بطبرستان ميفرستاد و دفاين نهانى ميفرمود آورد ، و لشكر اسلام دو سال و هفت ماه بكلّى جمع شده زير طاق خانها ساختند و بمحاصرهء آن نشسته تا خورشيد پنجاه هزار مرد از گيل و ديلم جمع كرد و خواست عزيمت آمدن كند ، و با در افتاد بيك روز چهارصد تن بمردند و همه را بر سر يكديگر مىنهادند تا از گند عورات و مابقى مردم فرياد برآوردند و از ضرورت امان طلبيدند ، مسلمانان عهد كردند برآنكه خليفه رضا دهد و آن جماعت را به زير آوردند و هفت شبانروز مال نقل ميكردند ، بعد از آن جمله حرم را عزيز مكرّم با ستر و عفّت به حضرت خليفه بردند ، آزرمى دخت و ورمجه را تكليف كرد كه به حكم من شوند تا نكاح كنم ، هر دو ابا كردند دختران خورشيد را كه بحسن ماه بودند يكى را بعبّاس بن محمّد الهاشمى داد و أمة الرّحمن نام نهاد و ازو ابراهيم بن العبّاس آمد و بعد از شوهر هم زن و هم پسر بماندند ، و يكى را خليفه به حكم خويش كرد ، [ و اصفهبد را ] سه پسر بودند يكى را كه هرمزد نام بود ابو هرون عيسى خواندند و ونداد هرمزد را موسى ، و داذمهر را ابراهيم ، و دختران ديگر را بفرزندان و خويشان داد و چون ادب و حسن معاشرت و وفا و همّت ايشان بديد جمله خليفه را بر آن داشتند كه ملك طبرستان با پدر ايشان دهد و خليفه راضى شد و مثال نبشتند و رسول تا بحلوان برسيد خبر دادند كه چون خورشيد حال طاق گرفتن و سبى حرم و فرزندان بشنيد گفت بعد ازين بعمر و عيش رغبتى نيست و بچنين ننگ و شين مرگ عين راحت و آسايش است زهر بخورد و بشقاوت ابد رسيد ، رسول از حلوان بازگشت و معلوم گردانيد . پادشاهى جيل بن جيلانشاه تا خورشيد و هلاك او صد و نوزده سال بود .
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص١٧٧