باستظهار ، و پسر خويش مهدى را برى فرستاد ولايت عهد به دو داد و گفت پسر خورشيد هرمزد را بنوا بستاند ، چون اصفهبد را اين تمنّى كردند گفت پسر من كودكست تحمّل اعباء سفر ندارد ، مهدى پيش پدر نبشت كه برين مرد تكليف نكند كه كلّى از دست بشود و تدارك عسر گردد ، منصور براى او تاج شهنشاهى و تشريف فرستاد ، اصفهبد خوشدل گشت و برقرار عهد اكاسره خراج طبرستان بخليفه فرستاد : مبلغ سيصد هزار درهم ، بعدد هر درهم چهار دانگ سيم سپيد بودى ، جامهء سبز ابريشمين از بساط و بالش سيصد تاء ، كتان رنگين نيكو سيصد لت ، كوردينهاى زرّين و رويانى و لفور ج سيصد ، زعفران كه در همهء دنيا مثل آن نبود ده خروار ، اناردانك سرخ ده خروار ، ماهى شور ده خروار ، چهل استر را اين بار در كردندى و در سر هراستر غلامى ترك يا كنيزكى بنشاندندى .
خليفه منصور چون خراج طبرستان بديد طمع در ولايت كرد و بوقت آنكه رسول باز ميگشت مشافهه فرمود كه اصفهبد را بگويد براى دفع عبد الجبّار حشم ما را مدد كند و بپسر خويش مهدى كه برى نشسته بود نبشت كه پيش اصفهبد فرستد و بگويد كه امسال قحط و تنگى است و لشكر ما اگر بيك طريق گذرند علوفه وفا نكند بعضى را به راه طبرستان خواهيم فرستاد تا اصفهبد غمخوارگى نزل ايشان فرمايد .
ذكر غدر خليفه با اصفهبد
مهدى بفرمان پدر مردى را . . . . « 1 » نام از اولاد اعاجم پيش اصفهبد فرستاد برسالت و اين تمنّى كه پدر نبشته بود فرمود ، و درين تاريخ نشستگاه اصفهبد موضع اصفهبدان بود ، چون رسول برسيد و اداء رسالت كرد اصفهبد در اعزاز و تشريف و تعهّد مبالغت نمود و از ضرورت جواب داد ولايت از آن امير المؤمنين است و من مطيع امر ، رسول بيرون آمد و انديشه كرد و حميّت عجميّت او را بر آن داشت كه اصفهبد را معلوم كند كه خليفه با تو حيلت مىكند و خانهء تو بخواهند برد ، حاجب بزرگ اصفهبد را [ بخواند و گفت مرا مهمّى است مىبايد كه بخلوت باصفهبد عرض دارم حاجب بيامد و باصفهبد « 2 » ] بگفت ، فرمود اين ساعت از پيش من بيرون شد وداع كرده ، بدين زودى چه مهمّ حادث شده باشد ، حاجب گفت مگر خام طمعى مىكند و چيزى ديگر خواهد خواست ، اصفهبد فرمود بگويد
هامش
( 1 ) - جاى اين اسم در الف سفيد است و از ساير نسخ كلمهء « نام » افتاده و در آنها ذكر اسم اين رسول نيست .
( 2 ) - قسمت بين دو قلّاب از الف افتاده .