يك روز پيش او آمدى و اگر اتّفاق فوت شدى هزار دينار بعذر پيش ورمجه فرستادى و ازو پسرى آمد هرمزد نام نهاد ولىعهدى به دو نامزد كرد ، و ميان پوشيدگان اصفهبد دو زن بودند يكى دختر اصفهبد فرّخان آزرمىدخت كه گران گوشوار گفتند و يكى دختر فرّخان كوچك عمّزادهء او ياكندنام ، و اصفهبد با گران گوشوار بهتر بود و ميل بيشتر داشت و اگر بديگر جايگاه شراب خوردى بمستى برنشستى و پيش او آمدى كه ببهانهء آنكه بصيد ميشوم ، و ياكند زنى سليطه و بهانهجوى بودى ، شبى ياكند را معلوم شد كه اصفهبد كجا شراب مىخورد و قصد اصفهبدان و گران گوشوار دارد ، جملهء بندگان و رعاياى رستاق خويش را فرمود تا با بيل و كرواز و ناروب بدان موضع شوند و راه اصفهبدان بيفگنند و خراب و ناپديد گردانند و راه خانه و سراى او پاك و پيراسته كنند و بسر راهها بنشينند تا هروقت كه اصفهبد برنشيند و كسان او راه طلبند برين راه مىدارند و مىآورند تا بمقام او همچنان كردند ، نيمشب اصفهبد مست بىخبر برنشست و عزم اصفهبدان داشت ، كسان ياكند [ او را ] بدين حيله آوردند و هرساعت مىگفت امشب اين راه درازتر باشد و از جوى نميگذريم ، ناگاه خويشتن را بدرگاه ياكند ديد ، بدانست كه حيلت كرد ، درون فرستاد كه با من چهارصد تناند چندين خلق را نان و علف توانى داد ، ياكند بفرمود تا چهارصد سر گاو و با هرگاوى چهار گوسفند و چهار خروار بار پيش حشم او بردند و سه روز مهمانى كرد و بعد از آن هرسوارى را اسب كرّهء و جوانه گاوى داد و هرپيادهء را سه تا جامه و گليمى معلم . و اصفهبد خورشيد را سپهدارى بود قارن نام كه بپنجاه هزار و ميانه رود قصبهء قارن به دو منسوبست و قارن آبادى لوكى « 1 » ميگويند گنج نهاد و اين ساعت خراب افتاد چهار هزار مرد خيل او بودند و هميشه ديباج پوشيدى و بر كرسى زرّين نشستى و حكم او بر زنان و مردان اصفهبد روان بودى ، چون مدّت ملك دراز دركشيد و امن و غرور و حكم در او اثر كرد معارف و بزرگان را حرمت نداشت و حسابى از كسى نگرفت ، دست از آستين جفا بيرون كشيد و بمراتب مردم نقصان راه بداد و دل خلايق ازو سير و ستوه شد و مردم براى عصيان بهانه طلبيدند .
هامش
( 1 ) - ب : كوى كه ، ج و ساير نسخ : كوهى كه