لشكر گرفت و مدت دو سال با فرّخان كوشيد ، عاقبت بطريق كجو به راه كندسان او را بكشتند و گور او هنوز بر سر راه نهاده است ، عوام النّاس بتقليد و جهل زيارت ميكنند كه صحابهء رسول عليه السّلام است .
از جانب طيزنه رود كه مياندو رود مىگويند آن ساعت مصمغان ولاش مرزبان بود ، هر وقت اصفهبد بدان حدود به شكار شدى چند روز آنجا كه تنير است ، زير تردوينى ماند كه اثر سراى اصفهبد فرّخان و خورشيد است ، فروآمدى و نشاط شراب و شكار را از آن خوشتر موضع نباشد ، پيش مصمغان فرستاد كه دختر را به من دهد تا باجازت تو بدين موضع سرايى بسازم و او را اينجا بنشانم ، از ضرورت سپاسدارى نمود و دختر با بسيار مال و چهار پاى پيش او فرستاد ، فرّخان آب آن موضع را تا به دريا گذر فرمود بريد و آنجا شهر ساخت و قصرى عالى ، و دختر را آنجا داشت ، تا روزى از مصمغان جنايتى در راه آمد كه گردن او بزد و جمله ولايت او با تصرّف خويش گرفت و از طرفداران همه را قهر كرد خلاف اولاد به او را كه حرمت ايشان داشت و موافقت نمود و خانهء ايشان را تعرّض نرسانيد تا قطرى بن الفجاءة المازنى كه رئيس شراة بود و از فصحا و گردنكشان عرب بعهد حجّاج بن يوسف پناه باصفهبد كرد ، و عمر فنّاق و صالح مخراق با جمله سروران خوارج عليهم اللّعنة ، اصفهبد همهء زمستان ايشان را نزل و علف و هدايا و تحف فرستاد ، چون اسبان فربه و ايشان تنآبادان شدند پيام دادند كه تا بدين ما بگرود و اگرنه ولايت از تو باز گيريم و با تو حرب كنيم . و قصّهء خوارج چنانست كه چون ميان اصحاب امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و ميان معاويه حكمين رفت بصفّين و ابو موسى اشعرى غدرى بدان شنيعى كه عار و نار خود را جمع كرد روا داشت جماعتى از سپاه امير المؤمنين على عليه السّلام باهم فراهم ساختند و عبد اللّه بن الكوّا و معدان الايادى را رئيس كرده و انكار حكم حكمين ظاهر فرموده ، و بيكبار اند هزار مرد شمشير بر كشيده از لشكر امير المؤمنين عليه السّلام بيك جانب شده و ندا ميكردند : لا حكم الّا للّه ، چون امير المؤمنين عليه السّلام اين بشنيد گفت :
اسكت قبّحك اللّه يا أثرم فو اللّه لقد ظهر الحقّ و كنت فيه ضئيلا شخصك خفيا صوتك اذا نعر الباطل نجمت نجوم الماغر و اين بيت لشكر امير المؤمنين
تاريخ طبرستان ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: عباس إقبال آشتياني
ص١٥٨