عوامه كوى ، و شاهد بر فضل او اين قصيده است [ كه يكى از علما را گويد « 1 » ] :
اى بفرهنگ و علم درياؤ * ليس ما را بجز تو همتاؤ
منم و تو كه لا حياء لنا * هزل را كردهايم احياؤ
هريك از ما شده مشار اليه * در جهان همچو يد بيضاؤ
من بشعر و نجوم و حمق و جنون * تو بآرايش و بفتواؤ
لى و لك از دو چيز تقصيرست * گرچه هستيم هردو داناؤ
ليس لى عقل و لا حياء ترا * هر دو را غالبست سوداؤ
هست فى الپشم جاى خنديدن * نيست فى الچشم قطرهء ماؤ
آيد و نايد از من شيدا * خواه امروز و خواه فرداؤ
آيد از من كه اضرب المخراق * نايد از من بهىّ و عقلاؤ
جعبهء شاعران قرين منست * همچو آتش قرين منجاؤ « 2 »
قل فبئس القرين و باك مدار * لست تدرى كه ايش معناؤ
مضحكات آيد از خواطر ما * همچو در از ميان درياؤ
مى ندانند قدر ما جهّال * كه چه بلهّرهايم و رعناؤ
هردو را تن دو است و جان واحد * هر دو دل كردهايم يكتاؤ
خانهء خويش دان تو خانهء من * چو عطارد ببرج جوزاؤ
مُهرهء مُهر مِهر من شكنى * چونكه تنها شوى بهر جاؤ
بر زمين همچو مهر بر فلكى * بر فلك نيست مهر تنهاؤ
مُهر بر مِهر تو نهاد ستم * مُهر بر مِهر سخت زيباؤ
مُهرهبازى همىّ و سُغبه كنى * مىستانى چو مُهرهء ماؤ
گه ستانى عمامههاى دراز * گه عَتابىّ و خزّ و ديباؤ
گه شبيخون برى بآمل ورى * از سمرقند و از بخاراؤ « 3 »
گه سوى رود بست حمله برى « 4 » * گه بپاليزو گه بلو راؤ « 5 »
هامش
( 1 ) - قسمت بين دو قلّاب در الف نيست .
( 2 ) - ب : ميخاؤ . ج : سيخاؤ .
( 3 و 4 ) - اين دو مصراع فقط در الف هست .
( 5 ) - ج : گه بالبرز كوه و لوراؤ