جنت و خلد چه خوانيش كه در نزهت و زيب * خود قياسى نكند كس نه بر آن و نه برين
خاك او عنبر و آبش به مثل آب حيات * باد « 1 » او چون نفس روح امين مشكآگين
گر به فردوس بگويم كه بهشتست بهشت * كند اقرار و بگويد كه چنين است چنين / 7 /
كوى و بازار پر از ماهرخان زيبا * راست مانندهء جنّات در او حور العين
پاى تا سر به مثل كوچهء اهرستانش * هست پر ياسمن و لاله و سرو و نسرين
آب تفتش كه سبق برده ز تسنيم بهشت * خاك را مىدهد او خاصيت ماء معين
و راستى در زمان سلطنت هيچ پادشاه خطهء يزد چنين معمور نبوده كه در زمان سلطنت حضرت سلطان اعظم سعيد خاقان اعلى اعدل حميد سلطان السلاطين [ 4 ] فى عهده و زمانه الفايز باساليب رحمة اللّه و غفرانه معين الحق و الدنيا و الدين شاهرخ بهادر سلطان انار اللّه برهانه و اسكنه « 2 » فى فراديس الجنان مع حور العين .
شعر
روح پاكش منبع انوار باد * نقد وقتش مأخذ ديدار باد
كه اندرو هزار خانه و دوكان و مدارس و خوانق و حمامات و خانات و بساتين « 3 » مجددا تعمير يافته بود و مسافران اطراف و اكناف عالم چون بدين خطه رسيدندى و نزهت بساتين « 4 » و معمورى و رونق اين ولايت ديدندى گفتندى .
قطعه
گر بهشت عدن بيند يزد را * قايل آيد كو بهشت ديگرست
هامش
( 1 ) . م : داد .
( 2 ) . م : اسكن .
( 3 ) . ف : بساطين .
( 4 ) . اصل : بساطين .