خبر رفتن شاهزاده محمد بهادر به جانب خراسان
چون شاهزاده بعضى امرا را به جانب يزد فرستاد قريب صد هزار سوار و پياده آراسته برگرفت و متوجّه قم شد و از آنجا عازم رى گرديد و از رى عزيمت سمنان نمود و از سمنان به دامغان رفتند و اهل دامغان نثار و پيشكش آوردند و احمد پسر هندو « 1 » به لشكر پيوست و از آنجا به بسطام آمدند و زيارت شيخ العارفين ابو يزيد طيفور دريافتند .
و لشكر از بسطام متوجّه نشابور شد . امراى خراسان با نثار و پيشكش / 257 / و اسب و استر و خيمه و خرگاه و كمرهاى مرصّع قريب صد تومان به نزد آن حضرت فرستاد و خطبه و سكّه بفرستاد .
و امّا چون عساكر منصوره به حوالى نيشابور عبور كردند و شاهزاده محمد نامه به شاهزاده بابر نوشت و او را نصيحت كرد كه علاء الدوله برادر بزرگ است ، چون تو را [ 295 ] شوكت زياده شد و قصّه به عكس انجاميد و او به ملازمت تو آمد به قول دشمنان او را مفلوك داشتى و او به طرف سيستان روان شد ، لشكر فرستادى و او را از آن مقام آواره كردى و او خرابحال بدين جانب آمد و ما بدين طرف آمديم ، با يكديگر اتفاق سازيم و او را ولايتى نامزد كنيم . چون نامه به شاهزاده بابر رسيد گفت :
ع ،
« غوغا بود دو پادشه اندر ولايتى ! »
خصوص كه سه پادشه باشند ! به حضور رفتن رخصت عقلى نيست كه مفسدان بسيارند ! و ديگر من ولايت را به شمشير از يار على بازگرفتهام كه رستم زمان خود بود .
بفرمود كه جواب نامه بنوشت و عجز و فروتنى و انقياد نمود و گفت اگر آن برادر به اين جانب آيد هر آينه مرا مقابله بايد كردن ، و تا حال چون باشد ؟
چون جواب نامه برسيد شاهزاده متوجّه هرات شد و به همه ولايت خراسان داروغه فرستاد و به حوالى فرح « 2 » عبور كرد .
هامش
( 1 ) . ف : هندوكه .
( 2 ) . كذا در م . ف ، مل : فرحگرد ( ؟ ) ، ظاهرا : فرخگرد يا فرهگرد به سطر آخر همين صفحه رجوع شود .